بنام خدا

مقالات این وبلاگ جز مقاله نخست ازبعضی سایت ها که قبلا آنهارا منتشر کرده اند کپی ودراینجا منعکس شده است.و نشانی سایتها ذیل مقالات مربوطه آمده است.

+ نوشته شده توسط فضل الله شهیدی در چهارشنبه یکم مرداد 1393 و ساعت 14:33 |
بنام خدا

                                     

                     توضيحاتی در باره لسان قوم در قرآن مجید 

 وما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه.                       قرآن  کریم                                                                                                                                                         

زبان قرآن زبان امی و قومی است، زبان علمی و آکادمیکی نیست.

درباره موضوع لسان قوم  در قرآن- مقا لات  زیادی نوشته  شده  گر چه همه را ندیده ام توان گفت بعضا خوب وآموزنده  و بعضی  خالی از ایراد نیست. بواسطه سابقه ای که در تامل به این موضوع دارم نکاتی کلی د راینجا عنوان میشود  که  جنبه روشنگری دارد  وچندان جنبه تحقیقات استنادی ویا استدلال علمی ندارد.ودر مجموع بصورت یاداشت های متفرقه است.

بنظرمیرسد عرفا ن ومعر فت  وسعه صدردربررسیها باید ملحوظ باشد  وشاید در بعضی مقالاتی  که در این زمینه نوشته شده این موضوع مهم  کمتردرنظربوده است.اصولا زبان علمی و نیزتصاویر ذهنی و قیاس های مربوط به آن که  جنبه دنیا گرایانه دارد یا آلوده به  توهمات نفسانی  وروز مرگیهاست . وسیله قضاوت درمورد قرآن نمیتواند باشد یا کفایت ندارد.(لا یمسه الا المطهرون) چنانکه  حتی دیوان حافظ و مثنوی مولوی هم با  ابزار ذهنی علمی قابل فهم نیست.

 به هرحال بنظر میآید که قرآن کریم در ترسيم و بيان شكل وجغرافیای جهان ضرورتا از ديدگاه بشر استفاده  کرده ، از ديدگاه كساني كه  خواسته آنها را هدايت كند. مثلا در قرآن هلال ماه به چوب خرمای خشکیده تشبیه شده(کالعرجون القدیم) کسی از نقطه خاص اگر نگاه کند ماه را این شکلی میبیند ونمیتوان گفت خداوند ماه را اینطور دیده وبیان کرده است .بلکه باید گفت از دیدگاه بشر اینطورسخن گفته شده است وما نمیتوانیم برای خدا که " هویدرک الابصار"است دیدگاهی مطابق علوم قدیم وجدید تعیین کنیم.و نمیتوان گفت جهان از نظر خدا وفرشتگان چه شکلی است. ولذا مطابق  شیوه شان نزول- دیدگاه وبینش  معمولی بشردر قرآن  لحاظ شده است.

 آيا يك انسان معمولي جهان را چگونه ميبيند؟ يك زمين صاف و كوهستاني ملاحظه ميكند كه آسماني گنبدي شكل آنرا فرا گرفته است. در بررسي هاي علمي معلوم ميشود كه زمين كرويست صاف نيست وآسمان شكل سقف و گنبد ندارد و در فاسفه معلوم ميشود كه ماده اصولا بي شكل است و قسمتي از ماده كه جلو چشم ماست شكل خاصي در نظرمان دارد و در بررسيهاي علمي بيشتر مثلا معلوم ميشود كه ماده تو خاليست و اگر فضاهاي خالي آن پر شود كره زمين به اندازه يك هندوانه ميشود. بنابراين يك قطعه سنگ سخت از لحاظ علمي تو خاليست يا سخت نيست ولي آيا اينگونه تلقي كردن در زندگي معمولي ممكن است؟

 پس مواردي هست كه نميتوانيم علمي يا فلسفي فكر كنيم و ناچاريم ديدگاه فطري و طبيعي خود را معتبر بدانيم ، هنوز همه مردم دنيا ميگويند خورشيد غروب كرد يا طلوع كرد و تعبيري است بلا اشكال زيرا مقصود مهم است نه شكل تعبير و بيان و نيز كسي هرگز نميگويد سنگ تو خاليست مثال ديگر آنكه از نظر علمي رنگها جزو ذات اجسام نيستند و انعكاس نور خورشيد و غيره پس از برخورد با اجسام به صور مختلف سبز و سياه و سفيد و.... منعكس و به نظر ما ميرسد ولي هر كسي حتي علميون در مكالمه ميگويند اين شئي سبزاست يا سياه است يا سفيد و..

ظاهرا در قرآن كريم هم فرهنگ قوم مراعات شده و هم ديدگاه معمولي يك فرد انسان به ويژه ديدگاه و جهان بيني شخص پيامبر اسلام  ، آن بزرگوار جهان را از منظر فرمول هاي علمي  و فلسفي نمي ديده بلكه به مبدا وجود و عالم وجود طبق امي بودن توجه داشته  و لذا وحي  در همين قا لب و در قا لب فرهنگ قوم نازل شده است . مرحوم علامه طبا طبائی پذیرقته اند که مثلا رجم شیاطین بوسیله شهاب سنگها طبق تصورات مردم آن زمان بیان شده است ودر اینجا میگوئیم خیلی مشکلات دیگر از این قبیل هست که با توجه بزبان مردمی برطرف میشود.

چونکه با کودک سروکارت فتاد          پس زبان کودکی باید گشاد

درحدیث مشهور داریم: کلموالناس علی قدر عقولهم

 اگر فرض بگيريم كه دراین زمان پيامبري فيلسوف يا متخصص در رشته علمي خاص ظهورکند(گرچه چنين كسيكه پيش اساتيد بشري درس خوانده و ضرورتا تابع آنهاست صلاحيت پيامبري ندارد) بايد انتظار داشت كه اصطلاحات فلسفي و علمي  وفیزیکی ونجومی..  بشکل امروزی در وحي به او (در شكل قالب وحی ) وارد شود .

 با توجه به مطالب فوق خوب است محققان زبان قرآن زبان امي و ديدگاه انسان معمولي را درترسيم و تصور جهان در نظر داشته باشند واز ياد نبرند كه تصوير وتصوري كه علوم امروزي ازشكل جهان بدست ميدهد (مثل تصوير وتصور منظومه و كهكشان) نسبت به گذشته پيشرفته تر است اما هنوز عين حقيقت نيست و هرچه هست اعتبارش نسبت به بشراست ، چرا كه بشر اندامي وچشماني چنين دارد و مجبور است جهان را اينگونه متصور شود ،

 اگر فرضا بقول كسي حجم انسان بقدر يك اتم بود تصورش از جهان چه بود ؟ يا بگوئيم اگرموجودي غير ارگانيك بود چه ميديد ؟  وآیا فرشتگان جهان مادی را چگونه میبینند؟پس اين تصورات علمي ما باعتبارخود ماست و حقيقت مطلق نيست . فيزيكدانان هم گفته اند كه فيزيكدان خودش بخشي از جهانست و بايد بگويد از نظر من كه بشرم اين اتم است يا اين كره است نه اينكه اينها حقيقت محض باشد و نيز قابل ذكراست كه در توضيح نظريه نسبيت گفته شده كه اگر بگوئيم خورشيد به دور زمين ميگردد يا زمين بدور خورشيد حركت ميكند هيچ فرقي ندارد ، آنچه مهمست اصل حركت و سرعت نور است .

بايد به ياد داشته باشيم كه مفاهيم و كلمات قرآني از يك طرف موافق حس و بينش بشر و از سوي ديگر متصل به غيب و ملكوت است و تعریف علمی ندارد مثلا کلمه کتاب در علم قابل تعریف وتصوراست  مثلا کاغذ جلد شده است اما در قرآن معنی کتاب واضح وقابل تصور نیست ، معني هر كلمه يا تعبير و قصه  نیزهمه اش براي ما مشهود نيست ( يكوقت هم در كتابي از قول هانري كربن ميخواندم كه قصص تورات و يا قرآن نه تاريخ است نه اسطوره و با حواس نميتوان به تمامي دريافت كه معناي آنها به جهان ديگري بر ميگردد و تاويل جزئي از ذات حكايت است/ قريب به مضمون)

نكته ديگر كه كمتر مورد توجه است اينكه آيا ما با كدام اسلام و قرآن روبرو هستيم؟ اسلام و قرانيكه حقا بوده و يا اسلام  وقرآني كه از نسلها آموخته ايم و در قالب سنت و فرهنگ خود درآورده ايم ؟ درباره قران  چه بسا با توصيفات زائد و اغراق سخن گفته شده و گاه جامع همه علوم دانسته شده كه رطب و يابس  در اين كتابست! برداشتهائي اينگونه و دلدادن به گفتار واصفان و حجابهاي خودمان باعث شده كه فطرت و ذهن ما به شكل خالصانه و بي پرده با قرآن تماس پيدا نكند،

 كسانيكه در صدر اسلام بودند و ميديدند هر مدت يكبارآياتي بر قلب پيامبر نازل ميگردد قطعا تصور و رابطه بي آلايشتري نسبت به قرآن داشتند ، شايد آنها متوجه بودند كه توقعات بيجا از وحي نبايد داشته باشند و قرآن فقط كتاب راهنماي هدايت و رستگاريست و در فنون و كارهاي مربوط به زندگي بايد از شعور خودشان مايه بگذارند . كلام وحي مثلا آنها را در جنگ و امور مهم ديگر راهنمائي نميكند و يا داروي بيماري آنها را گوشزد نميكند و راجع به خاصيت طبي گياهان چيزي نميگويد يا نميگويد فاصله اين شهر تا شهر ديگر چند فرسنگ است،  براي آنها سهل بود بدانند كه به طور كلي در قرآن از لحاظ علمي و فني راهنمائي وجود ندارد .             

 ولي توقع ما از قرآن زياد است مثلا انتظار داريم آيات آن دردهاي ما را شفا دهد ، تاثير چشم زخم را بر طرف كند ، با تفال واستخاره بتوانيم به نادانسته ها پي ببريم و.... ، هم انتظار داريم به كشفيات علمي امروزي درآن اشاره شده باشد ، راجع به اقوام چين و ماچين وهمه ملل سخن گفته باشد ، اشارات تاريخي آن بر وفق گفته هاي مورخين باشد و جغرافياي جهان را طبق نظر امروزي ها تبين و ترسيم كند و... گوئي وحي شبيه پيام يك بشرمطلع امروزي به  ديگرانست. در عوض اينهمه انتظارات آن انتظاري را كه قرآن از ما دارد كه از دام شرك و كفربيرون آئيم و به توحيد برسيم و آزاد و الهي شويم فراموش كرده و يا كمتر مورد توجه قرار ميدهيم.

تصورش را بكنيم كه عارفي در ميان قومي بي خبر از حقيقت ظهور كند و مردم را به خودشناسي و خدا شناسي فرا خواند و راه رستكاري را به آنها نشان دهد و توفيقاتي هم پيدا كند آيا انتظار داريم در گفته هاي او چه چيزهائي بيابيم ؟ آيا  انتظارداريم مسائل علمي و فني و فلسفي  را از او بياموزيم  يا نكاتي معرفتي و ماورائي را؟ اين مثال را بزرگتر كنيم و حال انبيا را قياس كنيم و آنها را در موضعي تصور كنيم كه حقيقتا جا دارند ، پس اگر تصور خود را از قرآن  ساده و بي آلايش كنيم و يافته هاي بشر را كه اغلب با انگيزه خود محوري و اصالت خود آميخته است با آن همرديف نكنيم يا حالت علم زدگي نداشته باشيم بسياري از شبهات ، محلي براي طرح شدن پيدا نميكند.

  توجه به موضوع لسان و فرهنگ قوم و ديدگاه امي و فطري بشر در بيانات قرآني لازمست  وباید توجه شود که قرآن وحي است در قالب زبان قوم وبینش طبيعي و فطري بشر.  و در كنار اين مطلب بايد به ياد داشت كه به اندازه فهم بشر بويژه جامعه آنروز سخن گفته شده است ،  چنانكه اگر يك استاد خبره بخواهد براي شاگردان يك كودكستان مطالبي را بيان كند مقدورات آنها را در نظر ميگيرد و مطابق زمينه ذهني آنها الفاظ و تعبيرات و تشبيهاتي را به كار ميبرد و هرگز كل معارف خود راعنوان نميكند

 و فراموش نكنيم كه خداوند بي زمان و مكان و لايدركه الابصار است و غير ممكن است كه ديدگاه بشر را بر تمام آفرینش او حمل كنيم (مثلا  ديدگاه نجوم قديم يا جديد را) ولي بايد قبول كنيم كه مطابق زبان و ديدگاه بشر بويژه بشر آنروز وحي نازل شده است ، آيا گيرنده وحي چه لغات و اصطلاحاتي در ذهن داشته و از لحاظ جغرافيائي چه جهان بيني  وتصوراتي طبق اقتضاي بشريت خود داشته است و مهمتر آنكه در چه موارد و مسائلي درخواست و تمناي كمك ميكرده است ؟

 بديهي است كه بسياري ازآيات طبق تمنا و دعاي پيامبرنازل ميشده مثل آيه تغيير قبله و سوره والضحي پس از انقطاع وحي و ايات مربوط به اذن جهاد وغيره واگر فرض كنيم كه پيامبردر سرزميني ديگر ميزيست و لغات ديگري غير از اين لغات در ذهن داشت و تصورات جغرافيائي ديگري داشت و تمناهاي ديگري داشت و فرضا احوال مردم چين و ماچين و هند و ژرمن وغيره را هم خواستار بود ، در اين صورت شكل ظاهر آيات متفاوت ميشد ولي پيام اصليش بدون هيچ تفاوتي همين بود وخوبست در نظر داشته باشيم كه اصولا وحي غيرمتعين و خارج از زمان و مكان وگفت و صوت است و بعد در قالب الفاظ متعين وفق ديدگاه زماني مكاني بشر نزول پيدا كرده است شايد به همين دليل در قرآن آمده است كه انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم (43-4 ) ولذا زبدگان اهل معرفت با قرآن هيچ مشكل كلامي ندارند.                                                                                                                                      

      حرف وصوت وگفت را بر هم زنم               تا كه بي اين هرسه با تو دم زنم     

                                                                ۱۳۸۷ ه ش

پی نوشت (مرتبط با مطلب حاشیه وبلاگ):

در حدود چهل سال قبل بین کتابهای درسی و علمی  و بیانات مذهبی و کتب مربوطه تفاوتی را میدیدم . کتابهای علمی ، عینی و تجربی بنظر میرسید و بیانات مذهبی اینطور نبود و تصدیق ذهنی یا القائی را میطلبید و باعث سرگردانی من شده بود که کدام درست است؟!

کتب علمی آن زمان طوری تدوین میشد که که با مذهب کاری نداشت و لحن آنها انگار به مذهب تنه میزد  وانسان را از مذهب و خداشناسی بیگانه میساخت.

پیداست که بین دو جریان فکری گیر کرده بودم هم اشخاص اینطرفی و آنطرفی بودند و اثر گذار و هم آثار و کتابها این سوئی یا آنسوئی بود.

ناچار درباره قرآن تاملاتی کردم و متوجه شدم که قرآن بزبان قومی و امی است و بیانات علمی به گونه ای دیگراست و نباید باهم مقایسه شوند بعلاوه دریافتم که منظور قرآن و آثار مذهبی چیز دیگریست و منظور کتب علمی چیز دیگر ، در مذهب هدایت روانی بشر منظور است و در علوم جستجوگری در مواد و اشیاء و خواص آنها و در موجودات بی هدف هدایت و راهنمائی بسوی رستگاری.

(مهم انکه روشهای علوم غربی با مخالفت ضمنی با مذاهب شکل گرفته و بعد از رنسانس علمی میخواستند با علم مذهب را بی اعتبار سازند و این از مسیحیت بر بعضی مسلمانان هم سرایت کرد، با اینکه در اسلام علم و دین با هم مغایرت نداشت  وآثار ابن سینا  ابوریحان  ودیگران  گواه آنست ).

به هر حال  در باره اینکه قرآن به  لسان قوم است مطالبی نوشتم و کتاب کوچکی در این باره توسط یکی از بستگان چاپ و منتشر شد  و بعد روشهای های بیان در قران راهم کم و بیش استخراج کردم و بصورت نثر و نظم درآوردم . اینها هم بصورت نثر در یک مجله کتابخانه دانشگاه  و نظم آن در کتاب شعرای گلپایگان  منتشر شد اما هیچ ندانستم اثرش چه بوده است . وبعدا دیگر ازاین کارها نکردم . روشها  در وبلاگ معرفت هم آمده است.http://fazlollahshahidi.blogfa.com/post-30.aspx 

در ضمن دیده ام در بعضی سایتها موضوع لسان قوم بصورت فرهنگ قوم مطرح شده است ومقالات موافق ومخالف وغیره درباره اش نوشته شده است.

به هرحال طرح این موضوع  یا موضوعات بنظرم  لازم است چه برای محصلان علوم همان تفاوتها  که در گذشته احساس میشد کم و بیش مطرح است همچنین طلاب علوم دینی باید  آنرا درنظر داشته باشند. گرچه ممکنست جمعی موافق این مقولات نباشند. 

                                                      *******

مطالبی که در گذشته  درباره لسان قوم بصورت کتاب نوشته بودم وآنچه زمانی درمجله کتابداری دانشگاه تهران درحاشیه  تفسیر وروشهای تفهیم درقرآن کریم  آمده بود -  به مساعدت یک همراه گرامی در بعضی سایتها یافت شده وکپی گردیده  و در پستهای زیرین منعکس کردیده است:

 

+ نوشته شده توسط فضل الله شهیدی در چهارشنبه دهم آبان 1391 و ساعت 8:11 |

قرآن و کتاب‌های علمی‌

و توضیحی بر مسئله‌ هفت آسمان و هفت زمین

 

و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه....

الف.بیان حقیقت مطابق لسان قوم  : یعنی‌ از لغات و اصطلاحات و برداشتها و بینش‌های‌ قوم برای بیان حقیقت استفاده شود و به عبارت‌ دیگرمطابق فرهنگ مردم سخن رود.این شیوه و روش‌ همیشه از طرف راهنمایان و مصلحین در همه جا بکار می‌رود حتی مثلا وقتی پزشکی وارد یک ده می‌شود که‌ بیماران را معالجه کند سعی می‌کند از زبان و اصطلاحات خود مردم برای بیان منظورش استفاده‌ کند.فرضا پزشک مورد نظر لغات و اصطلاحات‌ پیچیدهء علم پزشکی را در آنجا عنوان نمی‌کند بلکه‌ مصلحت او در آنست که بیماری‌ها را با همان نام‌ و مشخصات که مردم ده به آن آشنا هستند عنوان کند و اصول بهداشتی را مطابق سلیقه‌ها و عادات موجود تعیین نماید.

می‌دانیم که لغات و اصطلاحات و بطور کلی‌ فرهنگ همیشه در حال تغییر و تحول است.لغات و اصطلاحات امروز با گذشته تفاوت دارد.این تفاوت‌ بین اقوام و ملل همزمان نیز وجود دارد و مهمتر آنکه‌ لغات و اصطلاحات یک رشته ی علمی با لغات و اصطلاحات علم دیگر فرق می‌کند و پیداست که بیان‌ امی و قومی با بیان علمی و قرار دادی تفاوت دارد و هر دو از اعتبار نسبی بر خوردار است و هر دو دستخوش تغییر و تحول می‌شود و هر دو ویژه ی بشر است نه خالق.مثلا کرویت یا مسطح بودن‌ یا گردش و سکون مفاهیم بشری است.

ب.علم هدایت و علوم دیگر : در زمینه ی علوم و فنون مادی مربوط به زندگی‌ هوش و استعداد کافی در انسان به ودیعت گذاشته شده،حتی در حیوان شعور زندگی بسیار قوی‌ است.و انسان در این زمینه احتیاج به پیامبر ندارد.پیشرفتهای چشمگیر علوم و فنون در عصر حاضر نشان می‌دهد که آدمی در این رشته ید طولانی دارد و حتی بیش از اندازه ی نیازش به پیشرفتهای علمی نائل می‌گردد.ولی در زمینه ی هدایت و هدف یابی کار انسان‌ لنگ است و می‌بینیم که با همه پیشرفتهای علمی در جهت هدف کج می‌رود.مثلا سیاست‌های‌ خارجی کشورهای به اصطلاح پیشرفته نمایانگر این واقعیت است،در زمینه ی علوم و فنون‌ دنیائی نه تنها بشر به پیغمبر و راهنما احتیاج ندارد بلکه پیامبران و راهنمایان محتاج علوم‌ و فنون او بوده‌اند و احتمالا از آنها راهنمائی می‌خواستند.

بنابر این نباید انتظار داشت که قرآن علوم و فنون زندگی را به بشر یاد دهد و درس‌ تکنیک و فیزیک و ریاضی و غیره بمردم بیاموزد.مسئله هدایت و صراط المستقیم ممتاز و مشخص از علوم و فنون زندگی است.یکی از سر نوشت انسان وبی نهایت و ابدیت سخن می‌گوید و دیگری روابط موجود میان أشیاء و چیزها را جستجو می‌کند.

ج-حملات ما تریا لیست‌ها و اشتباهات مسلمانان :.برداشت نارسا از تبیانا لکل شئی. مخالفت ماتریا لیست‌ها با کلیسا و بطور کلی مذاهب سر گذشت خاصی دارد که‌ قابل مطالعه است و از این بحث خارج است.همین قدر باید گفت که آنها به جنگ عقیدتی‌ با مسلمانان نیز بر خاستند.آنها یک مقدار اصطلاحات و مفاهیم محدود علمی را اسلحه قرار دادند و ضربه وارد ساختند و بسیاری از اندیشمندان به جای آنکه با آگاهی و روش عاقلانه‌ عمل کنند مفاهیم قرآنی را در قالب اصطلاحات محدود و مفاهیم قابل تغییر آنها جا انداختند و گفتند که قرآن یک کتاب علمی است.(علمی دنیائی)گوئی قرآن فقط می‌خواسته علم‌ و فن زندگی را یاد بدهد و تنها مدعی کشفیات مادی و اختراعات تازه است.گوئی در زمینه‌ کشفیات و اختراعات مادی آدمی احتیاج به پیغمبر و وحی خدائی داشته است.به این ترتیب‌ می‌بینیم که ارزش هدایتی قرآن تا حد کتاب‌ها و اندیشه‌های ساخته و پرداختهء انسان‌ها پائین آمده است.پیامبر گرامی اسلامی فرمود برای کسب دانش تا چین بروید ولی نفرمود که دانش‌ها و مهارت‌های کسب شده را با آیات قرآن مشتبه سازید.قرآن هدف دیگری‌ دارد و علوم موجود هدفهائی دیگر.اصطلاحات و لغات قرآن بالغات و اصطلاحات‌ قرار دادی علمی فرق می‌کند.به جای مقابله دادن قرآن و پاره‌ای کتابهای علمی باید تفاوت‌ بیان و تفاوت اصطلاح آنها را فهمید.در قرآن کوه با کلمهء جبل یاد می‌شود اگر فرضا بگوئیم‌ آیا کوه درست است یا جبل مضحک خواهد بود و جهل سؤال کننده روشن است.ولی اگر بگوئیم آیا  مجموعه های کهکشانی درست است یا سماوات،گوئی دیگر مضحک نخواهد بود. و حال آنکه این کلمات اصطلاحات مختلف و قالب‌های فرهنگی است و این موضوع احتیاج‌ به توضیحات بیشتری دارد تا معلوم شود مثلا هفت زمین و هفت آسمان،اصطلاحات‌ صحیح زبان قومی است،چنانکه امروز کهکشانهای فضائی مصطلح شده است و شاید بعدها اصطلاحات دیگری پدید آید و همه اصطلاحات قائل به وسعت و بینهایت است.قرآن‌ همانطور که لغات عرب را بکار برده عجیب نیست اگر بگوئیم کلمات مرکب و اصطلاحات‌ را نیز استعمال کرده است.

د-مسئله هفت آسمان و هفت زمین و فرهنگ معاصر قرآن کریم به لسان قوم نازل شده است و اگر کلمه ی امی را هم اضافه کنیم و بگوئیم‌ زبان قومی و امی،معنی این زبان آن خواهد بود که انسان همانطور که از کلمات معمول‌ معنی برداشت می‌کند با بینش فطری و طبیعی هم سخن بگوید یا با او اینچنین سخن بگویند انسان بطور طبیعی و فطری آسمان را چون سقف آبی رنگ می‌بیند و همه ی مردم جهان از بزرگ و کوچک چنین می‌بینند همچنین ستارگان نقطه‌های نورانی بنظر می‌رسند و خورشید و ماه در حال گردش دیده می‌شوند . اگر بخواهند با بشر بطور ساده و امی حرف بزنند ناچار (یا مقدمتا)باید جهان را همانطور که می‌بینند توصیف کنند در غیر اینصورت دچار بد مهمی‌ و تناقض می‌شوند و در قرآن دقیقا همین روش بکار رفته و آسمان سقف و زمین گسترده و ستاره زینت و...بیان شده است.

می‌دانیم که در قرآن یک ظاهر هست و پشت باطن و بواطن ، که می‌گویند تعداد باطن و مجهولات به هفت می‌رسد. تعیین و توجیه ظاهر جهان چنین است که در قرآن‌ آمده ولی باطن چیست و در مراحل بعد چه دیده می‌شود مسئله جداگانه ایست و تعبیر ما ادراک را در نهایت بکار برده است.

وقتی بخواهند به یک دانش آموز ابتدائی درباره ی کوه و بیابان مطالبی را عنوان کنند نخست از مشاهدات ساده ی او مدد می‌گیرند، بلندی کوه‌ ، رنگ کوه و فوائد کوه عنوان می‌شود و اگر ناگهان بحث‌های زمین شناسی را پیش بکشند و چین خوردگی‌های زمین و پیدایش و ترکیبات سنگها را با اصطلاحات پیچیده مطرح سازند فهم‌ ساده ی او را مخدوش می‌سازند و اگر بحث‌های پیچیده را مطرح سازند تازه از ظواهر سخن‌ گفته‌اند و بحد آن باطن که مورد نظر قرآن است نرسیده و یا به مرحله ی غیب که در قرآن‌ مطرح است نمی‌رسد.

سنجیدن ابعاد و فاصله ی ستارگان و کهکشان‌ها به وسیله ی سال نوری و تحقیق در فضای‌ لایتناهی همه جزو ظواهر است و در واقع یک تعبیر بزبان امی علمی رایج در این زمان است. این زبان در قرنهای آینده حتما تغییر خواهد کرد این زبان هر چه هست ما می‌توانیم‌ به وسیله ی آن به وسعت و عظمت جهان اعتراف کنیم و آیندگان حق ندارند بگویند شما متوجه‌ وسعت و عظمت جهان نبودید که فرهنگ و زبانتان نارسا بود و ما حق نداریم بگوئیم زمان‌ پیامبر وسعت و عظمت جهان با زبان قومی و امی مفهوم نبوده است.هفت آسمان و زمین‌ قائل به وسعت آسمان و زمین بطور کلی است و زبان امروز وسعت را نمایان تر ساخته است.

با توجیهی که از زبان قومی و امی بعمل آمد می‌توان گفت اگر فرضا امروز پیامبری‌ از جانب خدا ظهور و به زبان امروزی حرف بزند فرهنگ و اصطلاحات موجود در عصر حاضر را بکار خواهد گرفت و مطابق دانش و بینش مردم این دوران سخن خواهد گفت نه بیشتر، و شاید گردش شب و روز را مطابق فهم ما بیان کند و از کهکشان و خورشیدهای دور دست هم‌ نام ببرد و به علم و صنعت اشاراتی بکند و...که اگر بلسان قوم باشد باید اینطور باشد. تازه اصطلاحات این پیامبر بعدها ممکن است مورد خرده گیری واقع شود چرا که پیشرفت‌ فرهنگ و علوم هیچگاه متوقف نمی‌شود،چنانکه زمانی گفتند زمین مرکز است و خورشید بدور آن می‌گردد بعد گفتند زمین بدور خورشید می‌گردد و بعد با پیدایش نظریه نسبیت،ثابت بودن خورشید و حرکت زمین بی معنی شد و گفتند حکم به گردش یا ثابت بودن هیچیک نمی‌توان‌ کرد و بعد چهارم مفاهیم جزمی را بهم زد.

نتیجه می‌گیریم که بهترین زبان برای پیامبران و پیامهای الهی همان زبان امی‌ با بینش ساده و معمولی است.مگر نه آنست که مثلا ما قرمزی و سبزی و سیاهی و...را احساس می‌کنیم و بو و طعم چیزی را حس کرده و سختی و نرمی اجسام برایمان معنی دارد؟ زبان علمی درباره ی این مقولات چه می‌گوید؟زبان علمی می‌گوید رنگ وجود ندارد بلکه این‌ به منبع تابش نور بستگی دارد و بو و طعم و سختی و نرمی را طور دیگر توجیه می‌کند ولی‌ واقعیت اینست که رنگ در ما اثر می‌کند و از طعم و بو و سختی و نرمی متأثر می‌شویم.پس‌ بیان و زبان امی و معمولی برای بشر لازم تراز زبان علمی است و به این ترتیب درک آسمان‌ آبی و زیبائی ستارگان و حرکت خورشید و ماه برای ما الزامی است و با مفاهیم علمی نمی‌توانیم‌ منکر آن گردیم و لو زبان علمی امروز را هم بدانیم.

هـ-معنی هفت آسمان و هفت زمین در لسان امی و قومی با مفاهیم ریاضی و جغرافیائی تفاوت می‌کند.

در زمانی که همه ی سر زمین‌ها و ملت‌ها به درستی شناخته نبود تاریخ نویسان و جغرافی دانان به پیروی از بیان قرآن از اقالیم سبعه یاد می‌کردند.بدون اینکه کسی تحقیق کرده‌ باشد یا سرزمین‌ها را تحدید کرده باشد،کلمه ی اقالیم سبعه را بکار می‌بردند و منظورشان این بود که علاوه بر این اقلیم‌های شناسائی شده باز هم اقلیم و سرزمین وجود دارد.بعدها کلمه ی قاره معمول شد و زمین را به چندین قاره تقسیم کردند که به مفهوم اقلیم سبع خیلی نزدیک‌ است.وقتی می‌گوئیم قاره‌های زمین،یک تقسیم بندی قرار دادی و تحدیدی به نظر می‌آید و یک مفهوم جزمی به اجبار می‌پذیریم در صورتیکه این تقسیم بندیها،جزمی و حتی نمی‌تواند باشد و اقالیم سبعه این مفهوم جزمی را نداشته و معنی نا محدودی داشته است.از اینجا  باحتمال قوی می‌توان به مفهوم و اصطلاح ارضین سبع(زمین‌های هفتگانه)پی برد و دانست که نه‌ ارض معنی محدود دارد و نه سبع،و بطور کلی اعداد شش و هفت و کلمات یوم و سماء معنی‌ محدود ندارد(مثلا مقدار یوم یا روز مشخص نیست) و با اعداد دهدهی ریاضی و اصطلاحات علمی فرق دارد.

اصولا اعداد و کلمات قرار دادهای انسانی است مطابق دیدگاهی که دارد و واقعیت‌های زبانی نیست و خداوند با زبان مردم حرف زده است.در حال حاضر نمی‌توانیم‌ بگوئیم چند اقلیم و سر زمین در دنیا وجود دارد،زیرا بستگی به سلیقه و برداشت‌ها دارد. و می‌بینیم مفهوم سمبلیک و غیر تحدیدی هفت بسیار گویاست.هفت اقلیم یعنی اقلیم‌های‌ زیاد و این به حقیقت نزدیک تر است و مسئله نمی‌دانم هم در آن مستتر است.

در آثار عرفا می‌خوانیم که هفت شهر عشق وجود دارد.آیا منظور اینست که واقعا هفت تا شهر است بطور محدود و دقیق،یا مراد اینست که مراحل زیاد است.اصولا چیز نامحدود را نمی‌توان محدود کرد و برای نشان دادن چیزهای نامحدود و تقسیمات و مراحل‌ آن برای ما ناچار باید از اعداد نا محدود فرضی و سمبلیک استفاده کرد.این موضوع مانند مسائل هندسه هم قابل اثبات است.(یا نویسنده‌ای در آثارش می‌نویسد ناگهان هفت‌ بند دلم برید آیا واقعا دلش هفت بند دارد یا این معنی چیز دیگری را بازگو می‌کند. یا حافظ از هفتاد و دو ملت یاد می‌کند.آیا این عدد مفهوم دقیق و تحدیدی داشته است‌ و قطعی بوده؟)خلقت آسمان و زمین مطابق بیان قرآن در شش روز صورت گرفته‌ و یوم،هیچ معنی تحدیدی و شخصی ندارد.گاه از آن یک روز معمولی فهمیده می‌شود و گاه در قرآن هزار سال توصیف می‌شود و گاه پنجاه هزار سال.به سهولت می‌توان فهمید که‌ حد و اندازه ی  معلومی ندارد بلکه به مرز نامحدود و نا مشخص می‌رسد و از آنجا که زمان و مکان‌ برای ما،لا یتناهی است می‌بینیم بهترین و عالیترین تعبیرات در قرآن بکار رفته است. و در عین حال اصطلاحات جنبه ی  قومی خود را حفظ کرده است.

اگر بخواهند بطور دقیق‌ چیزی را تقسیم بندی کنند باید محدوده و اندازه ی آن چیز روشن باشد و چون محدوده‌ کل جهان و محدوده زمان برای ما روشن نیست تقسیم بندی واقعی ممکن نیست و ناچار از اعداد سمبلیک استفاده شده است با این‌ بیان معنی هفت آسمان چیست؟

هفت آسمان یعنی همه ی آسمانها و ستارگان موجود در عالم خلقت که از نظر ما نامحدود است.هفت آسمان یعنی علاوه بر آنچه در بالای سر خود می‌بینید باز هم‌ آسمان و ستاره وجود دارد و هفت آسمان یعنی آسمان و ستاره‌های زیاد...و به سهولت می‌توان‌ دریافت که این اصطلاح از اصطلاحات محدود شده ی  نجومی گویاتر است.و آیا مضحک نیست‌ که علم نجوم امروزی با این تغییرات عالی قرآن سر ستیز داشته باشد؟در حالیکه تحقیقات نجومی از حد مشاهدات ظاهری فراتر نرفته و به باطن و غیب نرسیده است.1

نتیجه ی کلی. قرآن داری هدف مخصوص و زبان مخصوص است و نباید با کتابهای‌ علمی که هدفی دیگر و زبانی دیگر دارد.مقایسه و مطالب آن کنار مطالب آنها قرار گیرد، و متأسفانه در گذشته اینکار نادرست صورت گرفته است.علوم ممکن است قرآن را تفسیر کنند ولی با آن آمیخته نمی‌شوند.دید علمی و زبان علمی یک روش مخصوص خود دارد که اگر با این دید و زبان قرآن را تفسیر کنیم معنی آنرا خراب می‌کنیم.مثلا اصطلاح ید اللّه‌ با بینش علمی چه تفسیری دارد؟علم بما خواهد گفت خدا دست ندارد ولی در زبان قرآن‌ خدا دست دارد ولی نه چنین دستی که بطور عینی و علمی،قابل مشاهده باشد یا سبیل اللّه، تفسیر علمیش چیست؟یا صراط را با کدام تلسکوپ می‌توان دید،با تنزیل الکتاب،یا بیان‌ علمی سقوط یک کتاب جامد از بالا به پائین چگونه تلقی می‌شود؟آیا این به آن معنی است که از بلندی کتابی پائین افتاده باشد؟اینست که قرآن را با زبان قرآن باید فهمید و علوم متداول‌ امروز را با زبان خودشان،ولی هنگام نتیجه گیری از هر علم به طریق قرآن عمل کنیم یعنی‌ به اراده و مشیت حاکم بر همه چیز بیاندیشیم و اسلام بخاطر حسن نتیجه گیری و بهره گیری، کسب دانش را توصیه می‌کند.

نباید فراموش کرد که قرآن در زمینه ی جزئیات علوم و فنون زندگی دنیائی پیام‌ ویژه‌ای ندارد و این موضوع از رسالت پیامبران خارج است.اگر قرآن می‌خواست قوانین علمی‌ و مسائل مربوط به علوم عصر حاضر را تشریح کند کاغذ و قلم برای نوشتن آن نایاب می‌شد. اگر در قرآن گفته می‌شد که چگونه زراعت کنید یا مساحت زمین را چگونه‌ اندازه بگیرید یا حجم خورشید چقدر است یا ذخایر و معادن زمین کجاست یا دوای سرطان‌ و یا فلان درد چیست و....حساب کنید که حجم آن چقدر می‌شد و مخترعین و مکتشفین چکاره میشدند؟

آیا انسان در اینصورت به کنجکاوی و کاوش خود ادامه می‌داد؟می‌بینیم‌ اگر قرآن مربوط به اینگونه علوم باشد دیگر جنبه دینی ندارد در حالیکه بسیارند کسانی که از آیات قرآن چنین انتظاراتی دارند.چنانکه در بالاتر اشاره شد کسب این دانش‌ها بعهده‌ خود انسان است و تصادفا در این راه ید طولانی هم دارد و محتاج پیغمبر نیست.تنها در جهت هدف و صراط پای انسان می‌لنگد و قرآن برای این معنی است.

به عبارت دیگر مکتب و خط احتیاج به پیام الهی دارد نه تخصص‌ها و مهارت‌های‌ مادی و مکتب و خط و تخصص و مهارت دو چیز است و قرآن در زمینه هدایت حرف تازه‌ دارد نه در زمینه‌های دیگر.

توجیه و تحلیلی که از هفت آسمان و زمین بعمل آمد نظیرش را در خلقت انسان‌ به زبان قومی و امی و خلقت و اعمال شیطان و بسیاری از مسائل دیگر می‌توان بیان کرد که‌ از گنجایش این مقاله خارج است.برای روشن تر شدن نوشته‌های فوق تفاوت کلی زبان‌ قرآن و زبان‌های دیگر باید مورد توجه بیشتری قرار گیرد که در ذیل آورده می‌شود.

زبان علمی و فلسفی

زبان قرآن از طبیعت می‌گوید و ماورای طبیعت و بالاتر،به این معنی که از طبیعت‌ به ماورای طبیعت و بالاتر کشیده می‌شود.هر آیه و سوره این خاصیت را دارد و جنان نیست‌ که قسمتی از مطالب مربوط به طبیعت باشد و قسمتهای دیگر مربوط به بالاتر از آن،بلکه‌ در معنی هر آیه و سوره یک سیر عروجی دیده می‌شود این عروج معنی تا جائی است که‌ حالت طبیعت در آن محو می‌گردد.مثلا اگر نام یک حیوان در قرآن برده می‌شود در بدو امر بنظر می‌آید که یک رأس حیوان مورد نظر است.اگر بیشتر دقت کنی مفهوم نوع حیوان‌ و تیره ی آن بنظر می‌آید و اگر بیشتر توجه شود موضوع حیوان بطور کلی مطرح است و در مرحله ی بعد می‌بینی آفرینش حیوانات جلب توجه می‌کند و در مراحل بعد معلوم می‌شود حیوان جزئی‌ از کل آفرینش است و مسئله وجود و هستی مطرح می‌شود و به خالق کل جهان ختم می شود. شناختن شتر و یا هدهد با بیان قرآن بسرعت از اوصاف یک رأس شتر و یک پرنده بالاتر می‌رود و انسان را بشناخت کلی و کلی تر هدایت می‌کند بطوریکه اگر فرضا یک شتر و هدهد در کنار شما باشد نمی‌توانید فکر و نظر خود را در خصوصیات این دو حیوان محدود نگه دارید و ممکن است نگاهتان را به خود یا به آسمان و غیره بگردانید و شکل و قیافه ی ایندو حیوان‌ از نظرتان محو گردد.

این خاصیت در ترتیب کلمات و مفاهیم و فحوای کلام قرآن وجود دارد چنانکه‌ می‌خوانید " افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت " (آیا به خلقت شتر نمی‌نگرند) نگاه کردن‌ به شتر نه برای آنست که چند من گوشت دارد یا قیمت آن چقدر است یا کره است یا پیر و یا.... و هر گاه اینطور باشد نگاه شما در همان رأس شتر محدود می‌شود. وقتی از جهت خلقت بآن‌ بنگرید یاد ساختمان عجیب پیکرش و پیدایش و تولد آن می‌افتید و شترهای دیگر ینظرتان‌ می‌آید و حیوانات دیگر و....و ملاحظه می‌شود که دنبال مطلب چنین آمده است " و الی‌ السماء کیف رفعت " (به چگونگی رفعت آسمان نمی‌نگرند) ترتیب کلمات و مفاهیم ذهن انسان‌ را از شتر بآسمان و از آسمان بکوه و از کوه بزمین مسطح می‌کشد تا از آنجا به مطلب و نتیجه‌ دیگری برسد.پس از رسیدن به نتیجه ی معنوی،دیگر شتر و آسمان و کوه و زمین مسطح شاید از نظر محو گردد و فقط قدرت خدا دیده شود.اگر ذهن انسان حالت پویائی و فهم مطالب‌ تازه را نداشته باشد در همان معنی الفاظ قرآن متوقف می‌ماند.چنانکه امروز علم حیوان شناسی‌ و فضاشناسی و زمین شناسی چه بسا در حول و حوش خود موضوع متوقف مانده مانند کسی که‌ به شتر نگاه کند و از آسمان غافل شود و کوه و زمین را در نظر نگیرد و بهیچ نتیجه ی غائی نرسد.

حال هر زبان دیگری جز زبان قرآن و مذهب حق را در نظر بگیریم این خاصیت‌ را ندارد.زبان علمی اصولا در طبیعت محصور می‌گردد و هدف بالاتری ندارد و پیداست‌ که آشنائی با زبان علم و اکتفا کردن بآن ذهن را نیز محصور می‌سازد.ولی نباید انکار کرد که زبان علمی مقدمه ی عروج ذهن انسان است و شرط لازم فهم زبان قرآنی است چنانکه‌ مثلا دقت و توجه به بدن شتر و رفعت آسمان مطابق بیان قرآن ضرورت دارد.

زبان فلسفه اگر چه کلی تراز زبان علمی است و به ماوراء طبیعت و چرائی امور توجه‌ دارد لکن سیر عروجی زبان قرآن را ندارد.زبان فلسفه بن بست است و سر انجام به چپ‌ یا راست متمایل می‌شود و از سیر مستقیم باز می‌ماند،چنانکه بعضی از منظومه‌های فلسفی به اصالت ماده می‌رسد و دیگری ماده را نفی می‌کند و پیداست که زبان و هدف فلسفه نسبت‌ به زبان قرآن کوتاه است.در مقام مقایسه می‌توان گفت زبان فلسفه همچون سفینه‌ای است‌ که از زمین به فضا برود لکن در بالای جو،از چپ یا راست یا شمال و جنوب به دور زمین شروع‌ به گردش کند.اما زبان قرآنی از فضای زمین و جاذبه ی آن خارج می‌شود و در جهت مستقیم‌ پیش می‌رود.

زبان علمی و زبان فلسفی می‌تواند در قالب زبان قرآن جا بگیرد و به توضیح آیات‌ قرآنی کمک کند.ولی قرآن را با زبان علم و فلسفه بهیچ روی نمی‌توان بیان کرد،زیرا بمراتب‌ گسترده تر و بلند تر از قالب‌های این دو زبان است.می‌گویند فلسفه،مادر و بنیاد علوم‌ است و به آسانی می‌توان دریافت که مذهب،مادر و بنیاد فلسفه و بالنتیجه علوم بحساب‌ می‌آید.شاید بعضی تصور کنند که این ادعائی است که از تعصب دینی ناشی شده ولی‌ با توجه به ویژگیهای زبان دین و فلسفه و علم،شمول و گسترش دین نسبت به فلسفه و علم،بدیهی است.

متأسفانه پس از ورود علوم غربی به ایران بسیاری از تحصیلکردگان خواسته‌اند قرآن را در قالب علوم غربی بفهمند و کل را در قالب جزء بوده‌اند.هم اکنون کتابی در نزد من است از یک نویسنده تحصیلکرده که در آن نوشته قرآن،علم نجوم و ستاره شناسی‌ را از اوهام و اشتباهات بیرون آورد و با جهان بینی یونانی به ستیز بر خاست.ولی روشن است. که قرآن علم نجوم یا ستاره شناسی را عنوان نکرده و اجازه داده که کنجکاوی‌های بشر به‌ سیر تکاملی خود ادامه دهد.روال قرآن نیست که یک مقطع از سیر تکاملی بینش بشری‌ را بگیرد و روی آن صحه‌1بگذارد،بلکه از کنار همهء دانش‌های آنروز و امروز عبور می‌کند و لذا عمدتا به مشهودات طبیعی و عادی انسان اکتفا می‌کند.

خورشید و ماه طبق مشهودات عادی انسان در گردش است و قرآن همین را می‌گوید. زمین مسطح و گسترده است،ستارگان زینت آسمان هستند و گوئی چون میخ بر سقف کوبیده‌ شده‌اند.این معانی  طبق اصطلاحات رایج آن زمان  درقرآن یا حدیث بیان شده است با زبان امی و قومی‌. (1)

تو اگر چیزی را سبز می‌بینی،قرآن آنرا سبز توصیف می‌کند.اگر قرمز می‌بینی‌ قرمز می‌گوید که قرمزی و سبزی وسیله ی تشخیص اشیاء از یکدیگر است و هرگز نمی‌گوید قرمزی‌ و سبزی در ذات جسم نیست،بلکه به منبع تابش نور بستگی دارد.بیان اینگونه مطالب‌ جزو رسالت پیامبر نیست و تو،چه علمی فکر کنی یا امی بیندیشی ،باید چراغ سبز و قرمز را در چهار راه تشخیص دهی و گرنه تصادف خواهی کرد.چه زمین دور خورشید بگردد و چه‌ خورشید دور زمین بگردد و چه حرکت هر دو نسبی باشد قبل از طلوع آفتاب باید از خواب‌ برخیزی و به یاد خلقت جهان باشی و از آفریننده یاد کنی و بدانی که سر انجام از این شرایط که داری و از این دانش‌های نسبی خارج خواهی شد و بجهان دیگری که حالا مجهول است‌ رانده می‌شوی.

قرآن اینها را می‌گوید و روی دانش‌های نسبی و موقتی تو در این شرایط زمان و مکان تکیه مخصوصی ندارد و هنگامیکه در جهان دیگر و در عالم غیب احساس وجود کنی‌ و چشم بگشایی می‌بینی نه جهان بینی یونانی وجود دارد نه جهان بینی نیوتونی و نه اینشتنی، بلکه میزان رشد روح و عروج و اتصال به پروردگار مهم است.

به ترتیبی که در مورد زبان علمی بیان گردید حد زبان فلسفه را هم باید در نظر داشت و قرآن را در قالب مفاهیم فلسفه ی یونان و غیره داخل نکرد،بلکه از علم و فلسفه‌ در جهت اهداف قرآنی کمک گرفت.

روح قرآن یعنی چه؟

برای روشن تر شدن این موضوع می‌توان مثالی زد.یک رودخانه را در نظر بگیریم که‌ بسوی دریا می‌رود و دارای شعبه‌ها و شاخه‌های زیادی است که همه به مسیر اصلی می‌پیوندد. هر کدام از آیات و تمثیلات و قصه‌های قرآن به منزله ی شعبه‌ها و شاخه‌های رودخانه ایست که از سنگلاخ و خاکهای دور و نزدیک به مفهوم کلی قرآن می‌پیوندد.الفاظ قرآن و تفسیر ظاهری‌ آن مجموعه‌ای از سر زمین‌ها و بسترها و منظره ی آبهاست که مثلا در یک عکس که از رود خانه‌ گرفته شده می‌توان دید.عکس وضع ثابتی در جلو چشم ما دارد و سیر و حرکت آبها را نشان‌ نمی‌دهد.اگر کسی کنار شعبه‌ای از رود خانه بنشیند و رشته‌های فرعی و خیلی کوچک را بنگرد می‌بیند آب از لا بلای ذرات سنگ و خاک می‌گذرد و سنگ و خاک بر جای می‌ماند و آنچه سیر می‌کند فقط آب است و اگر آب گل و لای همراه داشته باشد بتدریج ته نشین می‌شود.سنگ و خاک،هم جز مفهوم رود خانه است و هم نیست،باین ترتیب برداشت‌های عینی و ظاهری‌ ما از قرآن هم جزو مفهوم قرآن است و هم اینکه در نهایت می‌بینیم فقط روح و مفهوم‌ دارد سیر می‌کند.

روح قرآن(مثل آب رود خانه)از کنار مفاهیم جامد می‌گذرد و بطرف مقصد اصلی‌ که همان مفهوم کلی و معنوی قرآن است پیش می‌رود.این آب اگر به سیرت(نه صورت) انسان برسد آنرا پاک و در نتیجه مصفا و نورانی می‌سازد و صفات مخصوصی در آدم بوجود می‌آورد.زبان علمی که در ردیف تفسیر ظاهری قرآن است خاک و آب را ارزش مساوی می‌دهد و در اطراف تصویر رود خانه و دلائل تنگی یا فراخی شعبه‌ها و غیره بحث می‌کند ولی علم‌ می‌تواند راه سیر آبها و اهمیت آنرا برای ما روشن تر کند.علم می‌تواند وسیله درک روح‌ قرآن باشد لکن نمی‌تواند هدف باشد.

از تأثیر بیان علمی بر فطرت پاک انسان،روح علمی بوجود می‌آید و از تأثیر بیان قرآن بر فطرت،روح هدایت بوجود می‌آید.روح علمی آسانتر از روح هدایت در انسان‌ پدید می‌آید،زیرا زبان علمی با توجه به مطالب گذشته آسان تر است.

                                              *******

پاورقی ها: (مربوط به صفحات مختلف کتاب)

(۳)تبیانا لکل شئی در بطون قرآن مفهوم پیدا می‌کند نه ترجمه ی ظاهری.وقتی می‌خوانیم‌  " هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن " گمان میرود این آیه بتنهائی تبیانا لکل شئی، است .همچنین‌ بسیاری آیات دیگر و آیهء شریفه " لارطب و لا یابس الا فی کتاب مبین " مفهومی شبیه بیان‌ یاد شده دارد و نباید چنین فهمید که مثلا اگر شما چیزی را در محلی پنهان کرده‌اید در قرآن تصریح شده که آن چیز کجاست بلکه شاید شیوهء رفتار و سلوک شمار تصریح شده باشد و توضیح کامل تبیانا لکل شئی از عهده ما خارج است.

(2)مثلا آسمان اول سماء الدنیا گفته شده است.  بعضی از  ستاره‌های آن نورشان از هزاران سال نوری به چشم‌ ما می‌رسد و شاید این مربوط به آسمان اول است و با احتساب آسمانهای دیگر وسعت سماوات محیر العقول‌ می‌شود ولی هفت قرآنی را با هفت نجومی نباید اشتباه کرد.

(1)توضیحی دربارهء غیب. اگر اندازه ی بدن ما تغییر کند مثلا حجم بدن به اندازه ی اتم‌ باشد.یا به باندازه کرم خاکی درزمین یا به  اندازه ی خورشید.. تمام برداشت‌ها و وضع جهان فعلی غیب و دگرگون می‌شود پس‌ دانش‌های ما نسبت بما مفهوم دارد و دانش‌های امروز و دیروز همه چنین حالتی دارد.این‌ مثال است نه مفهوم قرآنی غیب و بی اعتبار بودن دانش‌های دنیائی ما را نشان می‌ده

(۱)این مطلب منافاتی ندارد با آنکه قرآن دانش و بینش و حتی سنت‌های مردم را قدر و بها می‌دهد.مثلا دوازده ماه را اعتبار می‌بخشد یا به ماههای حرام اشاره می‌کند.

برگرفته از سایت :  

http://www.ensani.ir/storage/Files/20120326115134-1143-90.pdf

+ نوشته شده توسط فضل الله شهیدی در شنبه ششم آبان 1391 و ساعت 12:27 |

 

                                     

در حاشیه ی روشهای تفسیر قران کریم

رسائی‌ها و نارسائی‌ها:

( سخن اصلی دراین مباحث اینست که  منظور قرآن کریم فقط  بیان یک سلسله حقایق دینی نیست بلکه میخواهد این حقایق را  با روشهائی که اجمالا نام برده میشود بفهماند و تلنگر بیداری و هشیاری میزند این مطالب در گذشته دوربصورت مقاله منتشر شده بود وچون دیدم در بعضی سایتها آمده در این وبلاگ کپی گردید .

  این زمان گمان میکنم اظهانظر  درباره روشهای تفسیر وروشهای هدایت درقرآن کریم نوعی بلند پروازی بوده وخالی از اشکال هم نمیتواندباشد اما چون تازگی دارد وبگمانم کسی  قبلادر این باره چیزی ننوشته  وبعضی مطالبش شاید مفید باشد دراینجا منعکس شده است/ نگارنده)

                                          ********

با یک نگاه اجمالی به غالب تفسیراتی که از قرآن کریم بعمل آمده، معلوم می‌شود که در کنار آنها نارسائی و کمبودی وجود دارد.

کمبود نه از این نظر که بگوئیم نکات و مطالبی پیرامون مفهوم آیات‌ وجود دارد،که گفته نشده یا به آن توجه نشده،بلکه بنظر می‌رسید که باندازه‌ کافی و شاید بیش از اندازه به ترجمه و مفهوم و منظور آیات پرداخته شده است.

ما از نظر شناخت مباحث و مفاهیم قرآنی در جهت تألیف و کتاب‌ بحمد الله،غنی هستیم و گمان می‌رود هر کس پیرامون تفسیر و ترجمه اشکالی‌ داشته باشد می‌توانتد با مراجعه به تألیفات گوناگون اشکال خود را حل و یا بررسی نماید.

برای آنکه استغنای کافی یا نسبی در شرح و مفهوم قرآن روشن گردد می‌توان یکی از تفاسیر جامع و جدید را مثال آورد،عناوین مشروحه بطوریکه‌ از مقدمه کتاب برمی‌آید بالغ بر 20 عنوان می‌باشد که تقریبا از این قرار است(اصل کتاب 60 جلد است):1-فضل هر سوره و خواص آن. 2-هدف و غرض هر سوره 3-نزول سوره و ترتیب آنها 4-قرائت و وجوه آن 5-وجه الوقف و الوصل 6-بحث لغوی 7-بحث نحوی‌ 8-بحث عمیق بیانی 9-وجه اعجاز هر سوره و مقاطع تفسیر 10-تکرار قصص و آیات و کلمات 11-تناسب سوره‌ها 12-بیان ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه 13-تحقیق در اقوال 14-تفسیر قرآن به قرآن‌ 15-ذکر جمله ی معانی 16-بحث روائی 17-بحث فقهی 18-بحث مذهبی‌ 19-حکم القرانیه و المعارف 20-استخراج نکات و دقایق مذیله و ضمن‌ این عناوین خلاصه سوره‌ها ذکر شده است.

در این زمینه همچنین از تفسیر بی‌نظیر المیزان می‌توان یاد کرد، که تفسیر قرآن به قرآن است و بحث‌های روایتی و مسائل فلسفی در آن مطرح‌ شده و در 20 جلد نگارش‌یافته است و لزومی ندارد که از سایر تفسیرات‌ ارزنده ی معاصر و جدید سخن گفته شود یا از تفاسیر شریف قدیم مانند مجمع البیان و غیره مثال آورده شود.

در اغلب این تفسیرات و شرحها هرچند بحق تکیه روی معنی و مقصود و جوانب سور و آیات است ولی این یک طرف قضیه است.

طرف دیگر قضیه آنست که قرآن کریم می‌خواهد معنی و مقصود خود را بفهماند،قرآن همه ی روشهائی را که یک معلم دلسوز در هنگام فهماندن‌ مطلب بکار می‌گیرد،بالاتر و بیشترش را بکار می‌گیرد،شرح می‌دهد،مثال‌ می‌زند،تکرار می‌کند،امر به مشاهده و تعقل می‌کند،دلیل می‌آورد،اصرار می‌کند،ایجاد اضطرار می‌کند و...باید گفت مفسر بدنبال روشن کردن‌ مقصود و معنی آیات چه باید بکند؟در این زمینه ظاهرا نارسائی وجود دارد.

آیا چطور می‌توان مردم را اهل قرآن و قرآنی کرد،با چه روشهائی‌ می‌توان فکر و ذوق آنها را بیدار ساخت و چگونه می‌توان آنها را به تعقل‌ واداشت و...همچنانکه معنی آیات را از مفسر انتظار داریم پاسخ این‌ سؤالات را هم باید از او بجوئیم.

ظاهرا در طول تاریخ به طرف اول قضیه توجه بیشتر شده و بالنتیجه‌ کتابهای متعدد و پرحجمی در زمینه تفسیر تألیف شده که در کنار برکات‌ آنها باید یادآوری کرد که مبادا خواننده قرآن وقتی اینهمه کتاب شرح و تفسیر را با جلد اعلا(و حتی گاه اعلاتر از جلد قرآن)می‌بیند،وحشت‌ کند و مأیوس شود،از اینکه بتواند با قرآن آشنائی پیدا کند. عجالتا باید گفت بخش عظیمی از قرآن نظیر آیات اخلاقی معنای سهل و واضح دارد و فقط بعضی آیات نیاز به توضیح مفسران دارد و زبان قرآن مردمی و معمولی‌ است،و مردم امی و عامی هم می‌توانند از آن بهره بگیرند و هرکس متقی‌ باشد،بسهولت نظرش به مقصود آیات جلب می‌شود و قرآن برایش بهترین‌ معلم و مفسر است.

بیشترین رسالت مفسران و معلمان قرآن،آنست که کاری کنند تا شاگرد قرآن قادر شود باینکه خودش از زبان قرآن درس بگیرد،آنها باید روش برخورد صحیح با قرآن را برای طبقات مردم تعیین کنند،و در این زمینه‌ کتابهای راهنمای مطالعه ی قرآن و کتابهای کلیدی بسیار سودمند است.

مطالب بالا مقدمه‌ای است،براینکه،در کنار علوم قرآنی،فنون‌ تعلیم قرآن باید عمیقا مورد تحقیق و بررسی باشد و این مبحث را نمی‌توان‌ از علم تفسیر جدا دانست.

تکرار می‌شد که شرح علوم قرآنی و بهره‌گیری از فنون تلعیم یا نتیجه نهائی تفسیر،چیزی نیست جز اینکه خواننده را در کلیات به خود قرآن و جهان خلقت رجعت دهد نه به آراء مفسران و مثلا وقتی می‌خواند "و فی انفسکن افلا تبصرون‌"نشانه‌هائی از خدا را در وجود خود بیابد و چون می‌خواند"انه کان ظلوما جهولا"شواهدی برای تصدیق آن‌ بیابد و...و نقش مفسر راهنمائی و سرمشق‌دهی است.

پیرامون رفع نارسائی در تفسیر و تعلیم قرآن:

یک توجه اجمالی و گذری به آیات قرآن معلوم می‌دارد که قرآن کریم‌ دارای دو بخش علم و تعلیم است،یا دارای محتوا و روش است یا مملو از اخبار و اوامر معقول و غیبی و از آن طرف فنون تفهیم آنها است.

محتوای کلام قرآن تقریبا محاوره‌ای و جدلی است(جدال احسن) و با کتابهای دیگر فرق دارد.هنگام خواندن قرآن انسان احساس می‌کند که این کتاب با او کار دارد،او را یا کسان دیگر را ملزم می‌کند بامری یا اموری،قرآن بشدت اصرار می‌کند و فشار می‌آورد و طلب فهم و طلب ایمان‌ می‌کند،ولی وقتی یک کتاب علمی را باز می‌کنید انگار با شما کاری ندارد و فشاری وارد نمی‌سازد،نمی‌خواهد شما را بامری یا اموری وادار نماید، آنچه خارج از مطالب بی‌طرف و خبری و علمی در قرآن ملاحظه می‌شود، مجموعا روش تعلیم قرآن است.

هدف قرآن تنها بیان یک سلسله معانی و مطالب عالی نیست، بلکه در ضمن می‌خواهد این معانی و مطالب را در قلوب تأثیر بدهد،در عمل هم می‌بینیم که حرف حسابی و صحیح در دنیا فراوان است و سخن‌ حکمت فراوان ولی مسئله مهم بر سر تأثیر دادن و تأثیر کردن است و هر کس مثلا هنگام نصیحت کردن یک کودک یا یک جوان،این مهم را احساس می‌کند.

قرآن طوری از لحاظ روش هدایت و تأثیربخشی غنی است که در نظر اول این روشها،یعنی مثلا خطاب و امر و نهی،و ترساندن و بشارت‌ و...در آن جلب نظر می‌کند،باری مطلب و معنی یک چیز است و طرز اثر بخشیدن چیز دیگر،و هر معلم و مدرس هم این نکته را می‌داند که کلام‌ و تأثیر کلام دو چیز است.و رهبران اسلامی ما بخوبی باین نکته واقفند و مقاومت دشمنان اسلام گواه مشکل تأثیرپذیری است.

با توجه به مطالب بالاست که می‌گوئیم گویا در تفسیر فقط روی علم‌ و محتوا و اخبار و اوامر معقول و غیبی و موشکافی آنها عنایت شده و بخش‌ عظیم دیگر که همان تعلیم و یا روش و یا فنون تفهیم است،و در همه ی آیات‌ چشمگیر می‌باشد کمتر مورد توجه مفسر قرار گرفته است.

اجمالا برای آنکه روشن گرد که بخش عظیم دیگر قرآن کدام است‌ می‌گوئیم مثلا فصاحت و بلاغت در همه ی آیات وجود دارد،این موضوع‌ جزو علم و محتوا و اخبار و اوامر و نواهی و غیره نیست،فصاحت و بلاغت‌ تأثیر کلام را بر قلب افزایش می‌دهد و تأثیر کلام همان چیزی است که خواسته ی قرآن است،فصاحت و بلاغت فقط برای آن جهت نیست که آیات قرآن را اعجازانگیز نماید،بلکه در تعلیم و قوائدی بر آن مترتب است و از فنون تعلیم‌ مطالب معقول است.چنانکه شعرا و نویسندگان همه در جهت بیان مقصود از آن بهره می‌گیرند وگرنه کسی به آثارشان اعتنا نمی‌کند،و متأسفانه در تفسیر قرآن فصاحت و بلاغت تقریبا معطل می‌ماند،بعبارت دیگر غالب‌ تفسیرات ناظر به تأثیر کلام بر قلوب نیست و شاید این ثلمه را عرفائی مانند حافظ تا حدی پر کرده باشند.مثلا حافظه اوج معنی آیه‌ای از قرآن را با این بیت نمایش می‌دهد.

آسمان بار امانت نتوانست کشید ..... قرعه ی فال بنام من دیوانه زدند

و یا روش مهم دیگر که در قرآن بسیار چشمگیر و جالب توجه است، روش تکرار می‌باشد تکرار برای تعلیم است نه صرف علم،و محتوا نیست‌ بلکه فن و شیوه است.

تکرار بسیاری از کلمات و معانی و قصص بصورت مشابه یا غیرمشابه، حکمتی دارد و آیا عملا در تفسیر چه بهره‌ای از آن گرفته می‌شود؟آیا شیوه ی تکرار به مفسر چه الهامی می‌دهد یا باید بدهد و آیا این روش مهم‌ قرآنی باید در تفسیر معطل باشد؟

در عمل می‌بینیم که تکرار از اصول تعلیم و تربیت است و شاگرد مدرسه باید مباحث درس را به تکرار بخواند و تمرین کند تا در حافظه‌اش‌ باقی بماند،آیا مفسر قرآن چگونه می‌تواند خوانندگان را به تکرار و تمرین‌ یک معنی وادارد؟

داستان موسی و فرعون(مثلا)در بیش از سی سوره به تکرار بیان‌ شده یا بآن اشارت رفته،مرام موسائی و فرعونی و برخورد آنها با یکدیگر بصورت کوچک و بزرگ از اهم مسائل زندگی اجتماعی است.اگر این موضوع‌ برای شاگرد قرآن عملا ملموس گردد و بتکرار در فطرتش جایگزین گردد، هدف قرآن از تکرار این داستان برآورده شده است.برخورد مفسیرین و معلمین قرآن با اینگونه اهداف چگونه باید باشد؟

قرآن بجای آنکه بگوید به قصه ی موسی و فرعون زیاد استناد کنید و در عمل و گفتار و نوشتار از آن رهنمود بگیرید،خود به کرات استناد می‌کند تا ما سرمشق بگیریم،اگر دلیل این تکرارها معلوم نباشد در شاگرد قرآن نوعی‌ بی‌میلی و دلزدگی ایجاد می‌کند و شاید دچار اشکال گردد،ولی همین شاگرد چرا از اینکه هر روز کلمه ناهار یا شام را به تکرار تلفظ کند خسته نمی‌شود؟ (اغلب شاگردان قرآن بواسطه ی اینکه این کتاب وحی است از طرح دلزدگی‌ یا اشکال خودداری می‌کنند)اگر بطور معقول روشن گردد که تکرار چه فائده‌ و موجهی دارد و عملا از آن استفاده شود،علاقه ی عموم را به مطالب تکراری‌ افزون می‌سازد.توضیح مستوفی درباره ی مکررات قرآن موضوعی خارج از معقولات و محسوسات بشری نیست،یا قسمت مهم آن قابل تفسیر و توجیه‌ است و در کتب تفسیر می‌تواند موضع و مکان خاصی داشته باشد(کاربرد روش‌ تکرار در تعلیم و تفسیر در مقالات بعد آمده است).

روشهای قرآنی مانند تکرار و فصاحت و امر و نهی و ترساندن و بشارت و تفسیر آیه‌ای در آیه ی دیگر و غیره،هرگاه ناشناخته بماند،بمنزله‌ حجابی برای دلپذیری محتوای قرآن است و هرگاه شناخته شود وسیله ی دستیابی به معنی می‌شود،چنانکه روش تفسیر آیات بوسیله ی آیات منشاء ثمرات بسیاری گردیده است.این مثال را در مورد تکرار و فصاحت و ترساندن‌ و بشارت و غیره هم می‌توان شامل دانست.

یک کار مهم معلم و مفسر قرآن کنار زدن حجابهای ظاهری قرآن‌ است،و شناخت شیوه‌ها و روشهای قرآن باینکار کمک می‌کند،و تصور می‌رود توجه مداوم به محتوا و مقصود قرآن و غفلت از شیوه تعلیم بمقیاس وسیع‌ این شیوه‌ها را بصورت حجاب نمودار ساخته است.

باز مثلا روش دیگر قرآن خطاب و دعوت است،خطاب به پیامبر یا مؤمنین یا ناس یا کافرین یا مشرکین،یا اهل کتاب و... باید معلوم باشد مفسر خطاب به چه کسانی تفسیر می‌کند؟تفسیر مطلق می‌کند یا مشروط برای مؤمنین حقیقی تفسیر می‌کند یا برای بی‌خبران؟ یا برداشت خود را می‌گوید،باید درصدد باشد که خواننده را بسوی معنی‌ جلب کند و سرش را وارد مطلب کند و فقط به موشکافی‌های علمی بسنده نکند.

و کثیری از روشها نشان می‌دهد که مفسر باید خوانندگان یا شنوندگان‌ را بشناسد و روحیه ی آنها را بسنجد،قرآن مجید به طرز جالب توجهی‌ به زمینه‌های ذهنی و فکری گروهها عنایت دارد.صفات کافر و منافق و مشرک‌ را به بهترین وجه بیان می‌کند و موافق این صفات درباره ی ایشان سخن می‌گوید و مهمتر اینکه صفات مؤمن و متقی را بخوبی در نظر دارد و به امثال و حکم‌ و لسان مردم عنایت کرده مطلب را در خور فهم آنها می‌سازد ،هر کس به تمثیلات‌ کثیر قرآن توجه کند در می‌یابد که چگونه قرآن کریم تمثیلات مردمی را بکار گرفته (و یضرب الله للناس امثالهم) تا هرچه بیشتر آنها را تعلیم دهد، هر قوم دارای تمثیلات و آداب خاصی است،چه بسا لازم می‌شود که مفسر یا شارح قرآن از تمثیلات خاص هر قوم برای نمایاندن مقصود قرآن استفاده‌ کند.مثلا اگر قرآن را برای مردم انگلیس یا امریکا تفسیر و شرح می‌کند باید به تمثیلات و فرهنگ و معارف آنها هم توجه خاص داشته باشد،تا اینکه‌ کلامش نافذ باشد(تمثیل و داستان روشی مستقل و خاص در تعلیم و تفهیم‌ در خود قرآن است)جلب خواننده به مسائل معرفتی و آیات حق بقدری‌ اهمیت دارد که هرچند درباره ی آن کوشش بعمل آید کم است،جدال بنحو احسن مطلبی مهم است که در قرآن با صراحت آمده (و جادلهم بالتی هی احسن) و مفسر و شارح باید مطلب قرآنی را طوری پخته و مناسب سازد که با ذائقه ی گروهها سازگار باشد.مفسر باید در درجه اول آدمها و نفوس آنها را شناخته‌ باشد و اگر اینکار صورت نگیرد دائره تأثیر کلامش محدود خواهد شد، به بیان دیگر تفسیر روح بشر با تفسیر قرآن بایست هم آهنگ باشد.بجرات‌ می‌توان گفت اغلب کسانی که از معارف قرآن بی‌خبرند از این جهت است که‌ تفسیر روحیه ی آنها با تفسیر قرآن تلفیق نگشته وگرنه جذب آنها بسوی قرآن‌ ممکن بوده است.

چکنم با که توان گفت که دوست ....‌ در کنار من و من مهجورم

حقایق قرآن باحسن حق‌طلبی آحاد مردم تناسب دارد،آن حقایقی‌ را که ذهن تشخیص می‌دهد،در خود قرآن یا شرح و تفسیر آن وجود دارد، و اگر من حقایقی را تشخیص بدهم و ندانم که منبع اصلی این حقایق در قران است،جذب قرآن نمی‌شوم و اگر به این سرچشمه راه پیدا کنم مجذوب‌ می‌گردم و دراین‌صورت است که کلام حق بر دل می‌نشیند ،سخن اینست‌ که مفسر و معلم قرآن چه باید بکند تا تلفیقی بین حس حق‌طلبی مردم و حق‌گوئی قرآن ایجاد نماید.بجرات می‌توان گفت بزرگترین رسالت مفسر و معلم قرآن همین است.بعبارت دیگر بزرگترین رسالت مفسر و معلم قرآن‌ آنست که فطرت حق‌جوی مردم را با حق‌گوئی قرآن مأنوس و آشنا سازد، اگر این آشنائی و انس پیدا شود هرکس خودبخود درصدد بهره‌گیری از قران برمی‌آید.

روش دیگر قرآن پرسش و استفهام است،پرسش موجب می‌شود که‌ شخص فکر کند(و استفهام یعنی طلب فهم).

بالاخره روش دیگر قرآن واداشتن به تعقل و تفکر و بصیرت است، چنانکه می‌فرماید:افلا یعقلون،افلا تتفکرون،افلا تبصرون و...و اینکه‌ مفسر و معلم قران چه باید بکند تا شاگردان قرآن و احاد مردم فکر و عقل‌ خود را بکار اندازند و بصیرت بیابند مطلبی بسیار در خور توجه است و این‌ موضوع در تعلیم و تربیت علی الاصول اهمیت خاص دارد.

در مطالب بالا از چند روش قرآن که برای تزکیه و تعلیم در خود قرآن وجود دارد با شرح مختصر نام برده شد در صفحات بعد انشاء الله فهرست‌ تقریبی تمام روشهای قرآنی مذکور خواهد شد.قبل از آن نظری می‌کنیم‌ باینکه اصولا در همه سور و آیات قرآن محتوا و روش چگونه قابل تمیز است.

مثال برای روش و محتوا در قرآن یا علم و تعلیم در قرآن:

در صفحات قبل گفتیم که علم تفسیر و شرح و جمع‌آوری اخبار و غیره تا حدودی که مرسوم است،همه ی ابعاد هدایت قرآنی را توضیح نمی‌دهد و این مطلب هرگز انتقاد به مفسران و کتابهای تفسیر نیست ولی چون بخش مهمی از مفاهیم و حتی کلمات و آیات قرآن قائل به روش هدایت‌ یا روش بیان و تفهیم یا روش خود قرآن برای تفهیم محتوای خود است و از این‌ بخش مهم باید استفاده ی بیشتری بعمل آید و قاعدتا جزو وظائف مفسر است.

حال برای روشن شدن روش و محتوای قران در سور و آیات ،سوره ی کافرون را مورد توجه قرار می‌دهیم(مثال است نه قصد تفسیر).

محتوای اصلی سوره کافرون در این مطلب خلاصه شود:

"لا اعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد"

مقصود این است که آنچه را تو می‌پرستی‌ آنها نمی‌پرستند و آنچه را آنها می‌پرستند تو نمی‌پرستی و نتیجتا دین شما از خودتان و دین من از خودم.

سوره مفهوم اصلی بالا را بیان می‌کند ولی می‌فرماید:این را بگو به کافران،پس آیه ی

"قل یا ایها الکافرون‌" روش کار را در قبال محتوا مشخص‌ می‌کند،و از لحاظ تفسیر قائل به روش است و نیز می‌بینیم "لا اعبد ما تعبدون‌" تکرار شده و همچنین "و لا انتم عابدون ما اعبد" هم به تکرار آمده است. این تکرار باز محتوا نیست بلکه روش است و نیز صدر سوره
"بسم الله الرحمن‌ الرحیم‌" آمده که روش تمام سوره جز یکی است و آیه ی "لکم دینکم ولی دین‌" نیز برای تفهیم بهتر و بیشتر محتواست،در خود محتوا یعنی "لا اعبد ما تعبدون و لا انتم عابدون ما اعبد" هم روشی بکار رفته که می‌توان آنرا تقابل حق و باطل و تفکیک آنها و فرقان دانست،و این موضوع روش کلی قرآن را که در صدها مورد بکار رفته نشان می‌دهد...

باز برای توضیح بیشتر موضوع محتوا و روش در قرآن به سوره ی فیل‌ دقت می‌کنیم:

در سوره ی فیل،محتوا و معنی اصلی اینست که پرندگان بامر خدا بر اصحاب فیل سنگ انداختند و کبد آنها تباه گردید.

اما پیداست که قرآن کریم در کنار این معنی با خواننده حرفهائی‌ دارد و می‌خواهد چیزی را به او بفهماند،لذا جمله را پرسشی می‌آورد: "الم ترکیف فعل ربک باصحاب الفیل‌" با این بیان پرسشی خواننده را به تفکر وامی‌دارد.آیه ی بعد هم پرسشی است :"الم یجعل کیدهم‌ فی تضلیل‌" ازین آیه هم علاوه بر بیان یک واقعیت هدف دیگری مستفاد می‌شود ودر آیه آخر می‌فرماید: "فجعلهم کعصف مأکول‌" ،تمثیل‌ جالبی را عنوان می‌کند و آن سنگباران شده‌ها را به برگ خورده شده‌ تشبیه می‌کند و این تمثیل محتوا را قابل توجه و عمیق می‌سازد.در این‌ سوره شیوه ی بسم الله و شیوه استفهام و شیوه ی تمثیل را علاوه بر بیان‌ محتوا می‌بینیم و گویا مقصود اصلی سوره را در روش باید جستجو کرد و ظاهرا این مقصود بیان قدرت اعجازآور خداوند است و ضمنا در مواقعی که برای افراد نسیان یا یأس از رحمت خداوند پیش آمده باشد، محتوا و روش سوره بسیار ثمربخش می‌گردد.

چون در سوره ی کافرون و سوره ی فیل محتوا معلوم گشت،باید دقت‌ شود که با توجه به شیوه‌های موجود مفسر باید چه بکند،مثلا در مورد سوره ی کافرون گویا یک وظیفه اینست که قویا عنوان گردد که مسلمانان و مؤمنان هرگز آنچه را کافر می‌پرستد و مورد توکل قرار می‌دهد،نمی‌پرستند و بآن توکل نمی‌کنند،طوریکه در کفار ایجاد یأس بشود و اگر برای مؤمنین‌ دلیل لازم باشد،بایددر همین جا اقامه شود،که عقیده ی مؤمن و کافر کاملا از هم جداست.و در این زمینه هرچند شرح و دلیل آورده شود، در جهت روش قرآن است و باید معلوم شود که آنچه را کافر می‌پرستد در این دوره و زمان چیست؟و مؤمن را از آن برحذر دارد(امروزه معمولا افراد و جمعیت‌ها و ایده‌ها و قدرتهای صنعتی و نظامی و ظواهر و... مورد پرستش است.)

برای آنکه تصور مناسب‌تری از محتوا و فنون تعلیم در قرآن بدست‌ آید،به این اصطلاح مفسران می‌توان دقت کرد که پس از آنکه معنی لغات‌ و ترجمه ی آیه را معلوم می‌کنند ،معمولا می‌گویند این آیه می‌خواهد بفرماید که:و محتوا را بطور خالص ذکر می‌کنند،و بعضی داستان‌ها و نمایشنامه‌ها کتابها را می‌بینیم که بسیار طولانی است ولی سرانجام یک مطلب را می‌خواهد بفهماند،هرچند آن مطلب را با چند کلمه می‌توان بیان کرد لکن داستان‌ و نمایشنامه و کتاب طولانی را که در حکم روش است لازم دارد،محتوا و روش آیات قرآنی کم‌وبیش اینطور است و باید باشد.

حال ببینیم در مجموع روشهائی که برای تفهیم و تعلیم در قرآن‌ بکار رفته به تقریب کدام است.در تفسیر و تعلیم می‌توان معانی محتوائی‌ هر آیه و سوره را بطور خالص استخراج کرد و بعد اندیشه کرد که با کدامیک‌ از شیوه‌های خود قرآن که فهرست تقریبی آنها ذکر می‌شود،می‌توان آنها را تفهیم کرد و دردلها تأثیر داد.

قرآن با چه روشهائی می‌فهماند و هدایت می‌کند؟

روشهای بیان و تفهیم در قرآن و یا شیوه‌های هدایت قرآنی را مجادلات احسن قرآنی یا روشهای تعلیم و تربیت یا روشهای تزکیه و تعلیم‌ قرآنی که در طول تاریخ مقدم بر تعلم و مفسر عمل کرده و ضمنا در تفسیر الهام بخش می‌تواند باشد،از این قرار(به تقریب و تخمین نه جامع و مانع) فهرست‌وار قابل ذکر است.

۱-روش قاطعیت و استواری در بیان:

چنانکه مطالب را باصلابت و اطمینان و خالی از شبهه و شک بیان‌ می‌کند و از محتوای آیات معلوم است،کلام قاطع در انسان جاذبه و تأثیر دارد،بنابراین در ترجمه و تفسیر حتی المقدرو باید از کلمات و جملاتی محکم‌ و اصیل و خالی از ابهام و سستی در معنی بهره گرفته شود،(شرح هر یک‌ از روشها و کاربرد آنها در اینجا باجمال بیان می‌شود در صورتیکه شرح و کاربرد هر یک از آنها جداگانه قابل تفصیل است و به کاربرد هرکدام که در اینجا اشاره نشود با کمی تأمل خودبخود برای خوانندگان آگاه معلوم می‌شود).

۲-روش تأکید ظاهر:

چنانکه ان و انما و مصدر تأکیدی،تأکید معنوی و تأکید ضمنی‌ و یا تأکید بصورت تکرار در قرآن فراوان است.چند مثال:بدنبال قسم‌ می‌خوانیم‌ "انما توعدون لواقع‌" (مرسلات) "و قدرناه تقدیرا."  "فان مع العسر یسرا ان مع العسر یسرا". "و مفسر و معلم هم باید بسیاری‌ از معانی را مؤکد بیان کند.

۳-امر و نهی و نفی بصور مختلف:

مانند قل،لا تقل،لا تعلمون،افلا تعقلون(افلا تعقلون و افلا تبصرون‌ و مانند آنرا می‌توان سؤال نفی اثباتی نامید و تأثیر و نفوذ اینگونه بیان‌ بر انسان زیاد است(امر و نهی در قران فقط صورت لفظی ندارد بلکه بطور کلی‌ قرآن آمر و ناهی است و مفسر و مترجم بایستی با توجه به روحیه ی مردم امر و نهی‌ قرآنی را حتی المقدور مطلوب و قابل پذیرش و قابل تصدیق عنوان نماید.

۴-روش تمثیلی

بسیار چشمگیر است مانند "مثل الذین اتخذوا من دون الله‌ کمثل العنکبوت اتخذت بیتا"

و..."خود فرموده‌"تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون."

تمثیل در قرآن وجوه گسترده و شرح فراوان دارد.و معلوم می‌سازد که برای آشنا کردن مردم با مفاهیم قرآنی باید از تمثیلات مناسب و زنده‌ قومی استفاده شود(مثلا در تفاسیر استاد مطهری امثال و شواهد مناسب‌ را می‌توان دید).

۵-روش قصه‌گویی:

چنانکه می‌دانیم در قرآن قصص فراوان با نتایج بسیار آموزنده‌ وجود دارد.مانند قصه ی  موسی و فرعون و قصه ی یوسف و غیره،قصه برای‌ بشر طبعا توجه برانگیز است.

۶-روش تکرار:

بسیاری از کلمات و آیات و قصص و معانی برای تثبیت مطلب و تفهیم بهتر و حکمت‌های دیگر به تکرار کثیر یا قلیل ذکر شده است. بعضی‌ تکرارها صورت تحکیم و تنفیذ مطالبی را دارد که قبلا نازل شده است و تحکیم و تنفیذ روش جداگانه‌ای می‌تواند باشد.

۷-روش قسم و لا اقسم:

مانند و العصر،لا اقسم یوم القیامه ،قسم از روشهائی است که موجب‌ باوراندن حقیقت می‌گردد و این هدف است و مثلا شایسته است که معلم‌ و مفسر قرآن خودش در مواردی قسم یاد کند(مثلا مرحوم علامه طباطبائی‌ حین تفسیر در مواردی به جان خود قسم یاد کرده‌اند.)

۸-روش خطاب و دعوت:

مانند یا ایها الذین آمنو آمنو بالله....

روش خطاب در قرآن‌ بسیار چشمگیر است و در محتوای آیات هم وجود دارد.

۹-روش قصار در کلام و آیه آیه بودن:

معانی بلند در کلمات کوتاه آمده و تمام قرآن آیه آیه است و نقش‌ مهمی در تعلیم آن دارد.(انسان طبعا کلمات کوتاه را بهتر یاد می‌گیرد) و مباحث تفسیری نباید بلند و خسته‌کننده و پی‌درپی باشد،بلکه فصل‌ مطالب و جملات باید رعایت گردد.

۱0-کوتاهی و بلندی سوره‌ها و آیات:

آیات و سوره‌هائی که بدوا نازل شده معمولا کوتاه و بتدریج‌ سوره‌ها و حتی آیات بلندتری نازل گشته و در تزکیه و تعلیم حکمت فراوان‌ بر آن مترتب است.و می‌رساند که برای مبتدیان باید آیات سهل و کوتاه‌ را در نظر بگیرند.

۱۱-وجود مقدمه و بیان در بعضی سوره‌ها:

مانند و اذا الشمس کورت و چند آیه ی بعد که جنبه ی مقدماتی نسبت‌ به مطلب بعدی دارد یا سوره ی زلزال و غیره که از جهت تعلیم اهمیت دارد.

۱۲-طرح مطلب مشکل و توضیح مختصر آن:

مانند القارعة ما القارعة و ما ادراک ما القارعة و یا و ما ادراک‌ ما لیله القدر

،این روش در تعلیم و تفهیم بسیار بکار می‌آید.

۱۳-روش خطاب به فرد برای تذکر به جمع:

مانند آیاتی که خطاب به پیامبر است و تذکر برای جمع است و در عمل بکار می‌آید(روش خطاب به فرد یا افراد معدود برای تذکر عموم در سخنرانیها هم معمول است).

۱۴-تنوع و تشابه در بیان سوره‌ها:

مثلا سوره ی الرحمن در آهنگ و بیان با سوره ی یس و غیره تفاوت‌ دارد و سوره ی یوسف محتوای خاص دارد و بسیاری از سور دیگر مانند تکویر و انفطار با هم شباهت دارد یا ناس و فلق،این روش مجموعه ی قرآن را متنوع و دلپذیر و قابل توجه می‌سازد.

۱۵-روش استفهام:

در واقع طلب فهم می‌کند،مانند ارباب متفرقون خیر ام الله‌ الواحد القهار .روش استفهام در تعلیم و تدریس بسیار بکار می‌آید.و پرسش‌ و استفهام در قرآن فراوان است.

۱۶-پاسخ به پرسشهای مردم:

مانند یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی .از تو راجع به روح‌ می‌پرسند بگو روح از امر پروردگار است و در تفاسیر پاسخ شبهات علمی و فلسفی وفق این روش لازم است چنانکه معمول نیز هست.

۱۷-حروف رمز در ابتدای بعضی سوره‌ها:

صورت معما دارد و فکرها را بکار می‌اندازد و احتمالا دلالت دارد بر اینکه معانی باطنی قرآن سهل الوصول نیست و بسیار است چیزهائی که مردم‌ نمی‌دانند و نمی‌فهمند(تفسیرات دیگر محترم است. )

۱۸-روش نقل قول پیامبران و افراد دیگر:

مانند نقل مطالب هدایتی از زبان نوح و ابراهیم و موسی و غیره‌ و نقل مطلب از زبان لقمان یا مردی که از شهر دور شتابان می‌آمد (و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین) و غیره.

 همچنین قرآن کریم عقاید مخالف را به وضوح بیان می‌کند مانند" قالو ان هذا الا اساطیر الاولین".و پوچی آنها را افشا می‌کندقبل از آنکه بگوئیم باطل‌ مردود اعلام می‌شود توان گفت پوچی عقاید باطل در قرآن اعلام می‌شود تا خواننده خودش بطلان آنرا دریابد واین شیوه موثریست که در محاورات مردم  مباحثات هم بسیار بکار میرود

۱۹-بیان تصریحی و تلویحی:

چنانکه پیامبری حضرت محمد(ص)تصریح شده و امامت تلویحا مستفاد می‌گردد و نکات و مسائل فراوان دیگر که صورت بیان تصریحی و تلویحی دارد.

۲۰-آیات محکم و متشابه:

از روشهای مشهور قرآن است و در خود قرآن بآن اشاره شده‌ (منه محکمات و اخر متشابهات) .

۲۱-روش ناسخ و منسوخ:

در خود قرآن بآن اشاره شده است،(در مجالس قانون‌گذاری‌ شیوه‌ای شبیه ناسخ و منسوخ معمول است.)

۲۲-روش تفصیل آیات:

ظاهرا قرآن در لیله القدر نازل و بعد تفصیل داده شده‌ (کذالک نفصل الایات) عرضه ی بطور کلی و تفصیل تدریجی در تعلیم‌ و تربیت بسیار بکار می‌آید.

۳۴-همزبانی با بشر و سخن‌آموزی:

توضیح آنکه بعضی آیات قرآن همزبانی با بشر را بخاطر می‌آورد چنانکه مثلا می‌فرماید:

"اهدنا الصراط المستقیم‌" این سخن را بشر باید بگوید و بصورت همزبانی و سخن‌آموزی بیان شده،نظیر اینکه معلم کلاس‌ اول ابتدائی با شاگرد همزبانی می‌کند یا مادر سخن به دهان بچه می‌گذارد.

یک حرف و دو حرف بر زبانم‌  ..... الفاظ نهاد و گفتن آموخت

این روش جای توضیح بیشتر دارد و باین خلاصه اکتفا می‌شود.رویهم رفته‌ آیاتی را که بصورت دعا آمده بدون کلمه قل یا قولوا یا از زبان کسی، سخن‌آموزی می‌توان نامید.

۳۴-تعلیم مستقیم و تعلیم غیر مستقیم:

مثال "قل هو الله احد تعلیم مستقیم است و اهدنا الصراط المستقیم‌" (وفق روش قبل)تعلیم غیر مستقیم می‌تواند باشد، "یا بسم الله‌ الرحمن الرحیم‌" تعلیم غیر مستقیم است.(تعلیم غیر مستقیم بسیار مورد توجه علمای تعلیم‌ و تربیت قرار گرفته است)حتی تکرارهای قرآن هم بطور غیرمستقیم بما تعلیم می‌دهد که معانی مربوطه را مکرر در گفتار و نوشتار و عمل بکار بریم.

۲۵-بیان مطالب هدایتی و مسکوت گذاشتن بسیاری از اسرار دیگر:

هدف قرآن آن نیست که مسائل علمی و فلسفی را حل و فصل کند بلکه هدف قرآن هدایت به صراط المستقیم است تا بشر چشم و گوش باز کند، بقول مرحوم علامه طباطبائی خواننده نباید انتظار کند که همه ی اسرار حیات‌ و برزخ و آخرت را در آن بیابد بلکه قرآن او را هدایت می‌کند.

۲۶-فصاحت و بلاغت:

در اینجا نیاز به توضیح ندارد.

۲۷-روش بسم الله الرحمن الرحیم:

که همه ی سوره‌ها را جز یکی با این کلمه شروع فرموده(ترتیب‌ یادآوری روشها نشان تقدم و تأخر نیست)و نیز بیان سایر اسماء در ضمن‌ و یا آخر بعضی آیات.

( این شیوه اهمیت بسار دارد ودرخود قرآن رعایت شده وسرمشق مهمیست برای همه که هر کاری را با بسم الله شروع کنند و  طبق آموزش قرآن اجرا میشود. این شیوه غیر مستقیم توشط قرآن به ما آموزش داده شده است. یعنی نفرموده قل بسم الله الرحمن الرحیم بلکه با بکار بردن آن آموزش داده است تا ماهم بکار ببریم / بعدا اضافه شد)

۲۸-روش تذکر مکافات و پاداش بطور مکرر:

که بسیار چشمگیر است.

۲۹-روش تقابل و فرقان:

یعنی مؤمن و کافر و حق و باطل و پاداش و مکافات خوب و بد متقابلا در کنار هم در قرآن ذکر شده و تشخیص این دو را میسر می‌سازد. هرجا مثلا سخن از بهشت است جهنم هم خاطرنشان گردیده است.

۳۰-روش استعاذه و طهارت دل :(مکمل روش ۲۷)

"و اذ اقرت القرن فاستعذ بالله من الشیطان الرحیم‌" .

۳۱-روش هشدار و اعلام:

مانند: "الا انهم هم المفسدون‌"،اعلموا انما الحیوه الدنیا و لهو و لعب .

۳۲-روش تخفیف و تکریم:

مثال: "لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الا علون‌" . "و لکن المنافقین‌ لا یفقهون‌" . "اولئک کالانعام..." .

۳۳-شرح و بیان بی‌طرفانه:

در قرآن ایاتی وجود دارد که تقریبا محتوا را بی‌طرف بیان می‌کند و کمتر امر و نهی و هشدار و خطاب و روشهای دیگر مضمون آنست مانند: لا تأخذه سنه و لا نوم و آیات کثیر دیگر.

۳۴-روش بیان ظاهر با محتوای باطن و سهل و ممتنع بودن قرآن:

چنانکه روایت شده که قرآن هفت بطن دارد.(روش بیان ظاهر با محتوای باطن را در آثار عرفا هم کمی می‌توان یافت).فرمود: "لقد یسرنا القرآن‌" .و فرمود: "و ما یعلم تأویله الی الله و الراسخون‌ فی العلم..‌". ناتمام

 کپی شده ازمنبع:

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/475678

 

+ نوشته شده توسط فضل الله شهیدی در جمعه پنجم آبان 1391 و ساعت 15:7 |
ادامه:

۳۵-وجود تفسیر آیات در سایر آیات:

که مورد نظر مرحوم علامه ی طباطبائی بوده است.

۳۶-امر به خواندن قرآن و خوب خواندن:

"واقرؤا ما تیسر من القرآن،و رتل القرآن ترتیلا" .

۳۷-معرفی قرآن توسط خود قران:

مثال: هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان‌"

۳۸-امر به سکوت و گوش دادن هنگام قرائت:

"و اذ اقری القران فاستمعوا له و انصتوا لعلکم ترحمون‌" .

۳۹-امر به تدبر و تفکر و تعقل و تفقه:

مثال: افلا تیدبرون القران،افلا تعقلون،لعلکم تعقلون .

۴۰-زبان عربی و لسان قوم:

با توجه به ویژگی‌های زبان عرب این زبان به فهم محتوا کمک می‌کند و در خود قران آمده که به زبان عربی نازل کردیم بلکه تعقل کنید،همچنین‌ فرهنگ و لسان قوم مورد عنایت بوده است،لسان قوم در معنا زبان مردمی‌ و زبان مادری است "و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه‌" نتیجتا آیا؟ رسالت مفسر و معلم در قبال مردم امی و بیسواد چیست و برای آنها چه‌ رهنمودهائی دارد؟(قابل دقت).

۴۱-روش عطف‌به ما سبق:

یعنی قرآن کریم به سوابق رسالت و توحید برای هدایت مردم عنایت‌ دارد(تکمیل روش شماره ی 18).

۴۲-امر به مشاهده و بصیرت:

مثال: "افلا ینظرون الی الا بل کیف خلقت‌" . "افلا تبصرون‌" .

۴۳-برهان و بینه:(قیاس و استقرأ و تجربه).

مانند "ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فأتو بسوره من‌ مثله..." "قل هاتوا برهانکم ... .قیاس و استقرأ و تجربه  از روشهای اساسی علوم معمولی است و استدلال قیاسی و استقرائی و تجربی‌ در قرآن بسیار دیده می‌شود.

۴۴-کشف و شهود:

مقصود اینست که در قرآن بدنبال برهان و دلیل کشف و شهود حاصل می‌گردد مثلا اعتراف به وحدانیت خداد در قرآن ورای استدلال‌ با شهود و بداهت ممکن می‌شود. آفتاب آمد دلیل آفتاب

۴۵-روش اعطای اختیار و ایجاد اضطرار:

چنانکه فرمود: "لا اکراه فی الدین‌" و فرمود بازگشت همه بسوی‌ خداست.این روش در تعلیم و تربیت قابل توجه است.

۴۶-اعلام ما ادراک و لا تعلم:

شاگرد قرآن نباید انتظار داشته باشد همه ی بطون قرآن را بفهمد.

۴۷-روش عمل و تمرین:

انجام واجبات و پرهیز از نواهی بمنزله ی عمل و تمرین درس قرآن‌ است.عمل و تمرین در همه ی علوم بکار می‌آید.و ضرورت خاص دارد. روش دیگر که به این مناسبت قابل یادآوری است امتحان و نظارت بر مؤمنان‌ است (احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون) .

۴۸-روش خوف دادن و بشارت:(مکمل روش 28)

از شیوه‌های بسیار چشمگیر اساسی قرآن است و علاوه بر آنکه خوف‌ و بشارت از صریح آیات کثیر معلوم است فحوای بسیاری از آیات بیانگر خوف‌ و بشارت می‌باشد و قرآن پیامبر را مبشر و منذر یاد کرده است.موضوع‌ ترس و بشارت بنحو صحیح و عقلی و نه بشکل نفسانی و نادرست،یک مطلب‌ مهم و قابل تحقیق و بررسی است.

(نه تنها این روش بلکه همه ی روشها موضوع تحقیق و رساله می‌تواند باشد و یک طلبه شاید سالها لازم است درباره ی هرکدام خوض و بررسی نماید).

۴۹-روش موعظه و پند:

یعنی شیوه بیان قرآن شیوه ی پند و اندرز را بخاطر می‌آورد و نام‌ دیگر قرآن ذکر می‌باشد.

۵۰-توجه دادن به اسوه و گرایش به مؤمنین و تبری از غیر:

که از لحاظ شیعه بسیار مورد توجه بوده و هست.

۵۱-بحث و محاوره:

در قرآن بحث و محاوره انبیا با کافرین و صورت‌های مختلف آن‌ بسیار چشمگیر است و اصلا بیان قرآن مجموعا محاوره‌ای و جدالی است.

۵۲-عنایت به مدارج ایمان و دشواری حصول هدف نهائی:

مثلا صبر ایوب و حزن یعقوب و طول آن و آیات صریح نشانگر آنست.

۵۳-تعیین هدف و ترسیم صراط:

در قرآن هدف زندگی انسان و راه او مشخص شده و مانند علوم‌ دیگر موکول به تحقیقات بعدی نشده و هدف از تعلیم و تربیت سیر الی الله است و همه ی مواعظ و احکام با این هدف هم‌آهنگی دارد و مجموعه‌ایست منظم.

۵۴-امید غیرمشروط:

قرآن کریم هیچکس را ناامید از سیر الی الله نمی‌کند و ناامیدی را کفر می‌داند "یا ایها الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله‌" . (مدارس و مکاتبی را می‌شناسیم که شاگردان خاصی را نمی‌پذیرند ولی‌ مکتب قرآن چنین نیست). لا یأیس من روح الله الا القوم الکافرون .

۵۵-توصیه به میانه‌روی و تعادل(خلاف افراط و تفریط):

مثال:کلوا و اشربوا و لا تسرفوا،میانه‌روی در همه ی جهات برای‌ شاگرد مکتب قرآن ضرورت دارد حتی افراط در یک عبادت ممکن است‌ انسان را از عبادات دیگر باز دارد.

۵۶-بیان بر وفق مقتضیات:

چنانکه آیات قرآن شأن نزول دارد و در تفسیر مورد توجه است‌ (مثلا در تفاسیر استاد مطهری مقتضیات مورد توجه است).

۵۷-بیان مطالب در فراسوی زمان و مکان و کم و کیف:

مثال: قال کم لبثتم فی الارض عدد سنین قالوا لبثنا یوما او بعض یوم.

۵۸-بیان مطالب اعجازآور و فراتر از علم و فلسفه:

مانند بیان معجزه ی پیامبران و نابودی کافران،مقصود اینکه بیان‌ قرآن خارج از معادلات علمی یا سیاسی است.

۵۹- کفایت حجم و محتوای قران برای عمر یک انسان(به تقریب):

می‌شود و قرآن کریم کتابی است که تفسیرش برای یک عمر کفایت میکند تعداد آیات و سوره‌ها هم این معنی را گواهی می‌دهد.

۶۰-شناخت روحیه انسان و بیان مطابق مقدورات او:

از آیات صریح و فحوای کلام قرآن معلوم می‌شود که انسان بخوبی‌ شناخته شده و مطابق زمینه‌های پذیرش او سخن رفته است.و نیز فرمود: "هدی للمتقین‌" .(معلم هم باید روحیه متعلم را بشناسد).

۶۱-انتخاب روش احسن در هدایت(و خلاصه روشها):

بمصداق "جادلهم بالتی هی احسن‌" خود قرآن کریم روشهای‌ عدیده و مناسب را در هدایت بکار گرفته و این روشها هرکدام در جائی بکار می‌آید.

تا اینجا روشهائی متعدد بدون ترتیب خاص یادآوری شد.علاوه‌ بر آن روشهائی مانند،مقدمه‌سازی و اعلان،مانند طرز حرام کردن شراب‌ و جاسازی آیات در میان آیات مانند:  "الیوم اکملت لکم دینکم‌" ( بقول علامه طبا طبائی)که در میان مطالب متفرقه بیان گردیده و روشهای محتوائی دیگری مانند توجه‌ دادن به مرگ و پایان حیات برای هدایت و تذکر نیاز بشر به پروردگار و غیر آنها در جای خود قابل شرح و تفضیل است.

قابل ذکر است که هرچند بعضی روشهای هدایت از محتوای قرآن‌ برمی‌آید لکن مقصود ما در اینجا بیان مباحث قرآنی نیست بلکه روشهای‌ هدایت قرآن در خود قرآن مورد نظر است که هرچند هم ردیف نوشته شده‌ ولی همطراز نیست.

بنظر می‌رسد قبل از آنکه این شیوه‌ها یا سیره‌های قرآنی بکار گرفته‌ شود،باید بطور کلی و جامع شناخته شود،و بعد فکر شود که مثلا در تفسیر قرآن یا در آموزش و پرورش یادر امر پرورش فضائل انسانی با آشنائی فردی چه میتوان کرد توضیح آنکه در  مثلا درکلاس درس قرآن کتاب متناسب باسطح آن تهیه شود  و یا در امر سیاسیت اسلامی و یا خودسازی و غیره  باید دیدچه استفاده‌ای‌ می‌توان کرد(در  زمینه روش هاچند سال قبل جزوه ی مبسوطی‌ با نظارت یکی از فقهای موثق نگاشتم و در یکی از مؤسسات نشر در نوبت‌ چاپ، به صورت بایگانی باقی ماند وبعد آدرس ونشانی ازآن موسسه نیافتم و  ناچار فهرست بالا بطور خلاصه  اینجامذکور افتاد.ولی این مختصر ناقص‌تر از آنست که بتوان از آن نفعی مناسب انتظار کرد.امید است جوانب مطلب‌ بکمک اهلش روشن گردد و نقص مطالب این راقم که با اکراه و خارج از وسع خود درباره شیوه ی تفسیر نکاتی را نوشته  کمتر شود و روشهای تعلیم‌ قرآن روشن گردد).

چنانکه اشاره شد این روشها در موارد مختلف بکار می‌آید که یکی‌ از موارد مهم آن تعلیم و تفسیر قرآن است که باین لحاظ در اینجا مذکور افتاده است.موارد دیگر استفاده ی آن،در تعلیم و تربیت و مؤسسات آموزشی‌ و تدریس علوم دینی است،بویژه که به اصول تعلیم و تربیت اسلامی نیاز اساسی وجود دارد و شیوه‌های آن اقلا بایستی مکشوف و مدون باشد. همچنین در سیاسیت و حکومت اسلامی،این روشها جای توجه دارد.

مورد دیگر کارآئی این روشها آنست که می‌گوئیم تعلیم و تربیت‌ قرآنی و پیروز از سیره ی پیامبران آنست که شخص علاوه بر صفات نیک اخلاقی، این روش‌ها را بصورت سیره و رفتار با خود داشته باشد،یعنی مثلا با دلیل‌ و برهان و باصراحت و فصاحت سخن گوید و آمر و ناهی باشد و تفکر و تعقل‌ کند و الخ تا بتواند هدایت شود و هدایت کند.یعنی اینها فهرست‌ فضائل انسان است و معنی قرآنی شدن و ایجاد فرهنگ قرآنی را می‌رساند.

و از آنجا که هرکدام از علوم مانند ریاضی و زیست‌شناسی و غیره‌ روشهائی برای تحقیق دارند و روشهای آنها همواره مطرح و مورد نظر است، درست نیست که روشهای هدایت قرآنی نامشخص باشد،بویژه که ممکن است‌ روشهای علوم دیگر در هدایت راه پیدا کند چنانکه روشهای علوم چه بسا در تفسیر قرآن بکار رفته است.

چون در اینجا فوائد روشها در تفسیر و تعلیم قران مورد نظ است‌ باید گفت نامشخص بودن شیوه‌های تعلیم در قرآن علاوه بر عیوب عدیده‌ موجب می‌شود که خواننده قرآن گهگاه از لحن جدالی و امری و محاوره‌ای‌ و...دچار دلزدگی و اشکال گردد،معمولا خواننده دنبال محتوا و معنی‌ است و از آیات فقط همین انتظار را دارد.آنوقت مواجه می‌شود با کلمات‌ خطاب و عتاب و ترساندن و امر و نهی و تکرار و...و فکر می‌کند همه ی اینها محتوا و معنی است،در صورتیکه روش است و برای فهم محتواست. توضیح بیشتر آنکه معانی زلال و ناب قرآن چه بسا در میان روشها چشمگیر نیست و روشها چون هاله‌ای آنرا دربرگرفته و تفکیک این دو سهولت فراوان‌ در یادگیری و فهم قرآن بوجود می‌آورد و بجای اینکه حجاب باشد وسیله ی تفهیم می‌شود.

شاید کسانی فکر کنند که تقسیم آیات قرآن به محتوا و روش موجب‌ کاستن تقدس کلمات حق است،اگر احیانا کسی اینطور فکر کند،می‌گوئیم‌ شما قبول دارید که قران هم علم است و هم تعلیم و تربیت،در اینکه قرآن‌ تعلیم می‌دهد کسی شبهه ندارد و ما هم می‌گوئیم،چگونه تعلیم می‌دهد و بجای کلمه ی روش و محتوا می‌توان گفت تعلیم و علم در قرآن.

در تنویر بیشتر این معنی می‌توان گفت که زمانی از اعراب و نقطه‌گذاری قران ابا داشتند ولی بالاخره اینکار صورت گرفت و مفید بود. همچنین کسانی ذکر ترجمه را جایز نمی‌دانستند ولی ترجمه به زبانهای بیگانه‌ در ذیل کلمات رایج شد و باعث پیشرفت گردید.

علاوه بر فوائدی که برای شناخت روشها و شیوه‌های بیان قرآن ذکر شد،یادآوری می‌شود که بسیاری از آنها وجوه مختلف اعجاز قرآن را آشکار می‌سازد.باری فصاحت و بلاغت تنها معجزهء لفظی قرآن نیست بلکه مثلا از روش قاطعیت و استواری در کلام معجزه مشهود است چنانکه هیچکس نمی‌تواند در کلام خود تا این حد استوار و قاطع باشد و تا این حد با اطمینان و اعتماد بنفس سخن گوید(شواهد تجربی این را تائید می‌کند)جز کسی که گیرنده ی وحی باشد.یا از روش امر به تعقل و بصیرت معلوم می‌شود که هیچ‌ مکتبی جز مکتب قرآن تا این حد بر پرورش عقل و بصیرت تکیه ندارد،و در نتیجه هیچ مکتب بشری بیان قرآن نمی‌رسد و همچنین است سایر روشها، لهذا تجربه و تحلیل روشهای قرآنی نه تنها از تقدس قرآن نمی‌کاهد بلکه‌ وجوه تقدس و وجوه اعجاز آنرا روشن‌تر می‌سازد.و شاید گفته شود این شیوه‌ها خودبخود در مضمون آیات وجود دارد و استخراج و شمردن آنها لزومی‌ پیدا نمی‌کند،چه قرآن باین روشها هرکسی را درس می‌دهد،جواب اینست‌ که تفسیر هم در خود آیات وجود دارد،پس تألیف کتابهای تفسیر از چه روست؟بنظر می‌رسد که بهمان مقدار که به تفسیر احتیاج هست به شناخت‌ روشهای قرآن هم نیاز وجود دارد،و شاید نیاز دوم حساس‌تر باشد چه‌ این خطمشی مفسر و هادی و مروج را تعیین می‌کند.

مطلب دیگر آنکه در عمل بهره‌گیری از این روشها ظرافت خاص‌ و تقوای روحی لازم دارد،مثلا اگر خطاب و عتاب جنبه ی سوء خلق و صورت نفسانی پیدا کند بسیار مضر واقع می‌شود و نتیجه ی عکس دارد.

یا ترساندن اگر بصورت پرورش مآل‌اندیشی و قوهء عاقله نباشد، اثر معکوس دارد و انسان را گرفتار جبن و ضعف نفس می‌سازد یا امر و نهی‌ هرگاه از روی خودخواهی باشد بسیار مضر است.رویهم‌رفته این روشها هم‌ در وادی نفس و هم در ساخت عقل راه پیدا می‌کند،و اینجا فقط از نظر عقلی مورد نظر باید باشد.

و نیز این نکته که آیا روشهای قرآنی عملا به همان میزان و نحوه‌ که در قرآن منعکس است،باید مورد توجه باشد،یا تابع شرائط و مناسبت‌های‌ هر عصر هم باید باشد،در خود بررسیهای جداگانه است،زیرا خود قرآن‌ شیوه ی شأن نزول دارد و هم جمیع مردم را در هر زمان هدایت می‌کند.

 

در حاشیه رفع نارسائی در تفسیر قسمت دوم:

پیرامون بکارگیری روشها در تفسیر و تعلیم:

در قسمت اول این مقاله بیش از 60 روش از روشهای هدایت در خود قرآن یادآوری گردید.اینک برای آنکه ارزش بکارگیری روشهای خود قرآن،در تفسیر معلوم گردد،کافی است که به ارزش روش تفسیر قرآن به قرآن‌ که مرحوم علامه ی طباطبائی به آن عنایت داشته‌اند،توجه شود،و این تنها یکی از آثار و برکات روشهای عدیده ی قرآن است و اگر نتوان از سایر شیوه‌های‌ قرآنی تا به این حد بهره گرفت،ولی از همه ی آنها بمقیاس کم و یا بسیار می‌توان سود جست.

مثلا قیاس و استدلال و یا بحث و محاوره و یا مشاهده و تعقل، و یا عمل و تمرین و...هرکدام در جای خود راهگشای هدایت و در تفسیر و تعلیم سرمشق می‌باشد و در اینجا ذیل عنوان بالا،راجع به کاربرد فصاحت‌ و بلاغت و استواری کلام و همچنین کاربرد روش تکرار،که در قسمت اول‌ مقاله مطرح شد به عنوان نمونه هرچند تازگی ندارد،از نظر سهولت،توجه‌یابی‌ مطالبی مختصر عنوان می‌شود و در پایان ضمن نتیجه‌گیری از چند شیوه ی قرآنی مطالبی تحت عنوان ایجاد انگیزه برای آشنائی با قرآن قلمی می‌گردد.

-بهره‌گیری از فصاحت و بلاغت و استواری کلام:

کاربرد این روش در تفسیر و تعلیم قرآن یا سرمشق‌گیری ازین روش‌ آنست که مقصود قرآن بطور رسا و روشن و محکم گفته شود.مفسر و معلم‌ با کلام فصیح و بلیغ در دلها اثر بگذارد.و قلب‌ها را متوجه خدا نماید. بنابراین از فصحا و بلغا باید مدد گرفت،اگر قرار باشد،فقط ترجمه ی قرآن‌ خوانده و نوشته شود،هرگاه گوینده‌ای فصیح با صدای رسا بخواند،پیداست‌ که حواس‌ها را متمرکز و متوجه می‌سازد و این موضوع را همه کس برأی العین‌ دیده است،و نیز در نوشتارها باید روان‌نویسی و ادای جملات مطلوب و دلچسب معمول باشد.

اگر گلستان سعدی را با بعضی کتابهای دیگر مقایسه‌ کنیم متوجه می‌شویم که نثر و نظم زیبا و فصیح چقدر تأثیر دارد و به فراگیری‌ مطلب کمک می‌کند، گلستان سعدی بسیاری از مفاهیم دینی را بشکل مطلوب منعکس کرده ودرطول تاریخ  بواسطه فصاحت وبلاغتش بسیارتاثیر گذار بوده است. می‌توان گفت نیمی از ارزش گلستان سعدی و دیوان حافظ بواسطه نثر و نظم مطلوب طبع آنهاست.مطلب و شعر صریح و فصیح را انسان به سهولت حفظ می‌کند و یاد می‌گیرد و شاید مشکل یادگیری را نصف‌ می‌سازد.و این موضوع در تعلیم و تدریس جای تأمل دارد و سخن کوچکی نیست.

روش دیگر قاطعیت و استواری کلام است.به تجربه دریافته‌ایم‌ که وقتی یک سخنران قاطع و استوار سخن می‌گوید مردم به سخنش اعتماد می‌کنند و اگر کلمات و جملات را سست ادا کند جلب توجه نمی‌کند و در همه ی زمینه‌ها همین‌طور است.

اصولا همه‌جا الفاظ قرآن باید محکم و استوار تلفظ گردد و در ترجمه و تفسیر و تعلیم مفاهیم آن هم این قاعده مورد نظر باشد و می‌توان‌ از اشخاصی که عادتا قاطع و محکم حرف می‌زنند عند اللزوم برای بیان‌ قرآن استفاده کرد(آهنگ کلام و دم آنها باید پاک باشد وگرنه اشخاص خود خواه هم چه بسا قاطع واستوار حرف میزنند و  عقاید وافکارغلط ازاین راه رواج پیدا میکند).

برحسب روش قاطعیت کلام قرآن،تفسیر و بیان باید طوری باشد که شبهه و سستی ناشی از هوا جس را از دل بزداید و ایجاد وثوق و اطمینان نماید.

(قاطعیت و استواری کلام قرآن و صلابت و اطمینان در کلام وحی‌ از وجوه اعجاز قران است و اگر کسی قران را از همین زاویه هم بررسی کند دستخوش حیرت می‌گردد و اعتراف به رسالت می‌نماید)در شرح و تفسیر اگر امکان بکارگیری جملات و کلمات مناسبی که علاقه ی خواننده را برانگیزد وجود نداشته باشد می‌توان با آوردن مثال با شعر مناسب این کار را انجام داد.

فصاحت و بلاغت و لحن پاک در گفتار و نوشتار تأثیری عالی در روحیه ی انسان دارد که می‌توان باصطلاح عرفا آنرا "حال‌" نامید.این‌ حال در واقع همان حضور قلب و توجه یافتن است و در مجالس نیز کسی که‌ با فصاحت و صلابت صحبت می‌کند(اگر دهان و نفس پاک داشته باشد به دیگران حال می‌بخشد و بخش عظیمی از ارشادها،بطور دانسته یا ندانسته‌ ازین مسیر حاصل می‌شود/قابل دقت).

باری کوشش معلم و مفسر باید آن باشد که حال و حوصله و شوق‌ دیگران را برانگیزد،فصاحت و بلاغت و قاطعیت و شیوائی کلام این مهم‌ را تا حد زیادی برآورده می‌سازد.

قرائت قران با صوت خوش در ایجاد شوق و حال بسیار مؤثر است‌ و اثرش تنها آن نیست که بر گوش خوش می‌آید بلکه معنی و روح آیه را وارد قلب می‌سازد.همه ی این نکات در تعلیم قرآن جای امعان نظر مخصوص دراد

راجع به ترجمه و تفسیر قرآن ممکن است گفته شود بعضی معانی‌ برحسب احتمال است و در خود قرآن کلمه ی "لعل‌" مثل ‌"لعلکم ترحمون‌" بسیار بکار رفته و چطور می‌توان با قاطعیت و وثوق شخن گفت؟باری مقصود آنست که همان معانی گوناگون و احتمالات عدیده و شایدها باصلابت و شیوائی‌ بیان گردد و لذا چنین اشکالی منتقی است.گوینده یا نویسنده درهرحال‌ حتی در حین بیان احتمال باید اعتماد بنفس خود را حفظ کند.

در پایان این موضوع یادآوری می‌شود که بیان استوار و فصیح به معنای‌ استعمال لغات و جملات پرتکلف و مشکل نیست،بلکه فصاحت و بلاغت با استعمال لغات مصطلح و قابل فهم و مقرون بزبان مردم مناسبت دارد و نویسندگان و شعرای بزرگ از زبان مردم سود جسته‌اند،و باید دانست که‌ یکی از روشهای مهم هدایت در قرآن،بیان مطالب وفق زبان عامه ی مردم‌ است،زبان قرآن،فلسفی یا علمی نیست بلکه مردمی و قومی است و شرح‌ این مطلب از حوصله ی این مقال خارج است،خلاصه هرچند آیات قرآن‌ بشکل معمولی و مردمی تفسیر و ترجمه شود،معنایش رساتر و دلپذیرتر می‌شود، و حتی اگر ترجمه ی قرآن مطابق لهجه و زبان مادری مردم بیان شود گیراتر است،و در عمل می‌بینیم رهبرانی که به زبان مردمی و مادری سخن می‌گویند، در دل مردم مکان و محبوبیت پیدا می‌کنند.و از بسیاری از تعبیرات و تمثیلات قرآن بسهولت می‌توان دریافت که بزبان مردمی و مادری عنایت‌ خاص دارد و خود فرموده است ‌"و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه‌". (یک مثال کوچک از وجه تناسب زبان مردم و زبان قرآن اینست که کسی‌ به کسی می‌گوید "مگر کری‌" !! " مگر کوری یا لالی‌" !!و قرآن می‌فرماید "صم بکم عمی‌" )

توضیحات بالا درباره فصاحت و استواری کلام به آن معنا نیست‌ که این روش مورد توجه نیست،بلکه بمقیاس وسیع کاربرد آنرا در آثار مختلف‌ می‌بینیم،ولی مطلب اینست که به عرف و عادت نباید اکتفا کرد و این قاعده‌ باید مدون و جزو موازین شرح و تفسیر باشد و از فصحا و بلغا و هنرمندان‌ و شعرا ی حداکثر استفاده بعمل آید که کلام فصیح و پرمعنا به ماورای طبیعت، اتصال دارد و روح قرآن نیز در ماورای طبیعت است.

در کنار مطالب بالا لحن کلام جدی و بی‌شائبه و لحن خالص و پاک و همچنین قصار کلام و بلندی معنی که در قرآن نمایان است،هرکدام‌ جداگانه قابل شرح است،ولی با واگذاری نکته به اهلش سخن را کوتاه می‌کنیم.

+ نوشته شده توسط فضل الله شهیدی در پنجشنبه چهارم آبان 1391 و ساعت 14:14 |
ادمه:

-کاربرد روش تکرار در تفسیر و تعلیم:

یکی از روشهای بسیار چشمگیر و جالب توجه قرآن در بیان و هدایت‌ روش تکرار می‌باشد.ابتدا مطالبی درباره فوائد و حکمت آن مطرح می‌کنیم و کاربرد آنرا بطور گسترده‌تر مورد توجه قرار می‌دهیم.چه بنظر می‌رسد که‌ موضوع تکرارهای قرآنی کمتر مورد تحقیق و تنویر قرار گرفته و شاید برای‌ اشخاص مبتدی،قابل تحلیل و هضم نباشد و به آثار و حکمت آن توجه نداشته‌ باشند و قبلا هم این موضوع یادآوری گردید.

چون قرآن می‌فرماید،قیامت وجود دارد با ایمان موجب رستگاری‌ است،این علم است ولی علم در صورتی مثمر است که تثبیت گردد،بیان‌ یک علم بدون رسوخ و تثبیت آن کم نتیجه یا بی‌نتیجه است.

در کتابهای درسی و علمی می‌بینیم که یک مسئله یا قانون یا مطلب‌ ده‌بار یا صدبار مورد توجه قرار گرفته شاگرد را به مشق و تمرین و تکرار دعوت‌ کرده است.و نظام مدرسه را می‌بینیم که هر روز در ساعات عدیده شاگرد را به مدرسه فرا می‌خواند و شاگرد هم بطور تکراری در مدرسه حاضر می‌گردد.

یک مؤمن را می‌بینیم که هزاران بار پای موعظه و منبر نشسته و حدیث و مطلب تکراری شنیده ولی باز وقتی پای موعظه می‌نشیند تأثیر می‌پذیرد و مطلب تازه یاد می‌گیرد و ملاحظه می‌کنیم که مسلمان در شبانه‌روز هفده رکعت نماز واجب‌ بجا می‌آورد و 10 مرتبه سوره ی حمد را می‌خواند و تکرار می‌کند.

اگر بگوئیم،چرا شاگرد باید درس و مشق تکراری بخواند و بنویسد؟ و چرا یک مؤمن اهل مسجد باز نیاز به شنیدن موعظه دارد ولو تکراری باشد. و چرا ما،در شبانه‌روز به تکرار نماز می‌خوانیم؟مثل اینست که بگوئیم چرا روز و شب به تکرار درمی‌آید و چرا به تکرار باید ناهار و شام بخوریم و چرا کرارا باید قدم برداریم و راه برویم،و بنشینیم و بخوابیم.

اصلا زمان از لحاظ فلسفی توالی و تکرار نفسانیات و امور است. و اصلا احساس حیات به تکرار لحظه‌ها بسته است.

با توجه به مطالب بالا آیات تکراری درباره ی رسالت و قیامت و وحدانیت خدا و غیره منطبق با طبیعت و سرشت و نیاز آدمی است.تکرار روز و شب عمر انسان در تثبیت می‌کند و تکرار آیات مختلف حقیقت رسالت و قیامت و وحدت خدا را به قلب وارد می‌کد،آیات و مطالب قرآن به تکرار آمده زیرا اساس یادگیری و پایه ی هدایت و فلسفه ی زندگی قائم بر آن است. کسی که از تکرارهای قرآن خسته شود،قاعدتا از تکرار شب و روز هم ملول می‌شود.

اگر فقط یک جای قرآن نام قیامت ذکر شده بود و اگر یکبار به داستان موسی و فرعون اشاره شده بود و...آیا در قلب‌ها رسوخ داشت؟ اگر اینطور بود کلمه ی قیامت و موسی و فرعون از اذهان محو می‌گشت،در قرآن کریم مطالبی وجود دارد که به تکرار ذکر نشده و چه بسا آحاد مردم‌ از آن خبر ندارند و فقط خبرگان ممکن است بدانند،اگر همه ی آیات و مباحث‌ قرآن فقط یکبار عنوان شده بود در اذهان و قلب‌ها تأثیر و رمق نداشت.

ولی کسی که یک گزارش علمی با خبری تهیه می‌کند و می‌نویسد و دیگران فقط می‌خواهند بدانند چه می‌گوید،اگر به تکرار بنویسد و بگوید ناموجه است و یا شاگرد مدرسه تحقیق خود را به تکرار حضور استاد بیان کند، مطلوب نیست،لکن معلم و استاد که می‌خواهد درس را بفهماند و در ذهن‌ شاگرد وارد سازد باید به تکرار بگوید(گوئی تکرار مطلب برای تفهیم از طرف‌ مقام عالی نسبت به دانی موجه و از دانی به عالی ناموجه است).

قرآن که از مرتبه ی عالی بر بشر دانی فرود آمده تکرار و تفهیم‌ جزو ضروریات آن است.از طرفی یک بچه را ملاحظه می‌کنید که به تکرار یاد مادرش می‌افتد و او را صدا می‌کند و مادر مستمرا او را راهنمائی‌ می‌کند،انسان که مخلوق خداست باید به تکرار یاد خالق نماید (و اذکروا الله کثیرا) و بدیهی می‌نماید که قرآن هم به تکرار باید او را موعظه کند.

تکرار علم نیست،بلکه تعلیم است و محض دانستن نیست،بلکه‌ برای مد نظر قرار دادن است و محض کنجکاوی نیست بلکه جهت راه‌یابی‌ است.فصاحت و بلاغت باضافه ی قاطعیت و صلابت کلام قرآن باضافه ی کرار، مجموعا راه را برای تأثیر و نفوذ بر فطرت‌ها و قلب‌ها باز می‌کند و پیام غیرمستقیم تکرارهای قرآنی اینست که مردم سرمشق گیرند و آنچه را قرآن مکرر گفته مکرر مورد استناد قرار دهند،مثلا قصه ی موسی و فرعون

که مکرر آمده مکرر هم باید در جامعه و به ویژه در شرائط فعلی عنوان گردد و روشهای قرآن خط مشی را نیز تعیین می‌کند.تکرار علاوه بر قواعد بیشماری‌ که عقلا بر آن مترتب است یکی از وجوه اعجاز قرآن است چنانکه فرمود: و کذالک نصرف الایات و لیقولوا درست و لیبینه لقوم یعلمون (انعام 105).

و همچنین مکرر می‌آوریم آیت‌ها را تا مبادا بگویند درس خوانده‌ و برای آنکه آنرا برای گروهی که می‌دانند بیان کنیم.

یعنی تکرارهای قرآن می‌رساند که بیان آیات نتیجه ی درس خواندن‌ نیست چه درس خواندن چنین احاطه‌ای را به وجود نمی‌آورد که مطلب را به دهها و صدها صورت مختلف بیان کند و بالنتیجه وحی است و از نظرگان عرفان توحیدی مسائل معنوی با هم مناسبت دارند و در نهایت همه توضیح یک چیز است و توضیح جوانب مختلف آن حکم تکرار را دارد و لذا تکرار بصورت بارز یا غیر بارز همواره وقوع پیدا می‌کند و قرآن نیز چنین است.

هرگاه خواننده ی قرآن متوجه نباشد که تکرارهای قرآنی صرفا علم‌ نیست بلکه تعلیم است و محتوا نیست بلکه روش است و برای دانستن و کنجکاوی نیست بلکه برای مد نظر قرار دادن و راه‌یابی است.باحتمال قوی‌ ملول می‌شود،لهذا تفکیک روش و محتوای قرآن ازین نظر بسیار سودمند است.

یادآوری می‌شود که مفسر و معلم قرآن نباید فقط در زمینه ی محتوا کوشش کند،بلکه پس از بیان محتوا باید فکر کند که با کدامیک از روشهای‌ متعدد خود قرآن می‌تواند به مطلب جذبه و تأثیر بدهد و اگر این مهم‌ برآورده شود از کمبودی که در تفاسیر و شرح‌ها وجود دارد کاسته می‌شود. کاربرد روش تکرار در تفسیر و تعلیم با سرمشق‌یگری از این روش به چند طریق‌ ممکن است:

1-ساده‌ترین طریقه آنست که مطالب مهم و مکرر قرآن با خطوط و حروف درشت به شرح و تفسیر درآید(اگر قرار است یکبار شرح و تفسیر گردد) و یا گوینده با صدای بلندتر این سری مطالب را گوشزد کند.چنانکه در روزنامه‌ها مطالب مهم را با تیتر درشت می‌نویسند و نظر خواننده را بیشتر جلب می‌کند(در یکی از روزنامه‌ها وقتی با تیتر درشت نوشته بود که‌ مورچه سلیمان و جنودش را بی‌شعور قلمداد کرد و شاهد بودم که مردم‌ با دقت می‌خواندند).

2-طریقه ی دیگر آنست که مطالب مکرر قرآن بیشتر از سایر مطالب‌ مورد شرح و بسط و نتیجه‌گیری قرار گیرد،مثلا شرح و تفسیر قصه ی موسی و فرعون تقریبا از لحاظ حجم به حدی باشد که به نسبت حجم قرآن را تشکیل‌ می‌دهد،در اینصورت اگر فقط یکبار این قصه به تفصیل شرح و تفسیر شود، از لحاظ روش کار کفایت خواهد کرد.

3-و اما طریقه ی مهمتر و مؤثرتر اینست که مکررات قرآن مثل‌ توحید و نبوت و معاد و غیره دیدگاههای مختلف در هرجا مطرح گردد. مثلا یکبار در شرح آن می‌توان از مسائل فلسفی مدد گرفت و در جای دیگر که باز همین مقوله مطرح است می‌توان از ملاحظات علمی سود جست و در سورهء دیگر به تناسب از موازین اخلاقی برای شرح توحید و نبوت مدد گرفت‌ و یا یکجا از این حدیث و جای دیگر از حدیث دیگر و به تناسب یکجا از این‌ مضمون و تفسیر قرآنی و یکجا از مضمونی دیگر و یکجا از این استدلال و جائی از استدلال دیگر سود جست.

خود قرآن راهگشای این طریقه است چنانکه ملاحظه می‌شود موضوع‌ قیامت بانحاء مختلف و متعدد مطرح شده،مثلا یکجا می‌فرماید :"القارعه‌ ما القارعه و ما ادراک ما القارعه یوم یکون الناس کالفراش المبثوث...الخ‌" . جای دیگر فرموده : "عم یتسائلون من النبأ العظیم و..." و فرموده‌ :"اذا زلزلت الارض زلزالها...یومئذ تحدث اخبارها" و صورتهای متعدد دیگر.و یا آخرت یوم القیامه و یوم الدین و یوم الحساب و...گفته شده‌ آنطور که مثلا یک ساختمان شمال و جنوب و مشرق و مغرب و بالا و پائین و وسط و اجزاء مختلف دارد مفاهیم عمده ی قرآنی هربار باید از یک دیدگاه به شرح و تفسیر درآید که برای خواننده بصورت تکرار خسته‌کننده،نباشد و درعین‌حال روش تکرار قرآنی مراعات شده باشد.

چنانکه مذکور شد یادآوری این شیوه‌ها بآن معنا نیست که بگوئیم‌ هرگز مراعات نمی‌شود،بلکه اینها خودبخود کم یا بیش معمول می‌باشد، مقصود آنست که اینها بایستی قاعده تلقی شود و جزو موازین محسوب گردد.

4-در مقاطع مختلف تحصیلی کاربرد روش تکرار باینصورت می‌تواند باشد که نخست مطالبی ساده را پیرامون توحید و نبوت و غیره مطرح سازند و مرحله به مرحله با سال به سال مطالب عمیق‌تر و مشکل‌تری را اضافه کنند، چنانکه در مراحل آخر تقریبا همه ی آنچه درباره ی توحید از دیدگاههای‌ مختلف مطرح است،عنوان گردد و مسائل عرفانی و نهائی بمیان آید. این روش خوشبختانه در تدوین کتابهای تعلیمات دینی مدارس کم و بیش‌ در نظر بوده لکن برای تکمیل کار پیگیری لازم است.

5-در مواردی تکرارهای قرآنی صورت تنفیذ و تحکیم آیاتی را دارد که قبلا نازل شده و در اینصورت می‌توان آیه‌ای را مبنا قرار داد و تکرارهای مشابه و غیرمشابه دیگر را تنفیذ آن دانست و ظاهرا این موضوع‌ با روش محکم و متشابه نیز ارتباط دارد. و در مواردی نیز تکرارها صورت تکاملی دارد،مثلا حرمت شراب‌ طی آیات متعدد و بتدریج عنوان شده و حکمت مهمی دارد که برای معلم‌ و مفسر در شرائط مختلف الهام‌بخش است(روش زمینه‌سازی و ابلاغ).

6-برای معلم و مبلغ قرآن و اسلام کاربرد روش تکرار آنست که‌ در گفتار و مواعظ خود در طی،روزها و هفته‌ها و ماهها و سالها،آنچه را در قرآن بیشتر تکرار شده به نسبت بیشتر مورد استناد قرار دهد مثلا از موسوی و فرعونی،که مکررا آمده در ماه چندبار سخن بمیان آورد و مباحث‌ قرآنی را تقریبا به نسبت تکرارهای به دفعات و به صورتهای مختلف مطرح سازد (روش شأن نزول و موقعیت و روشهای دیگر هم مطرح است).

این بود مطالی پیرامون کاربرد روش فصاحت و تکرار که دو شیوه ی بسیار ملموس است لازم به یادآوری است،که کاربرد سایر روشهای مذکور بعضا از حساسیت و تازگیهای بیشتری برخوردار است ولی قرار راقم بر آن‌ نبوده که روش کاربرد آنها را در تفسیر تعیین کند و نه وسع آنرا داشته و آنچه نیز مذکور شد جنبه ی مثال و یادآوری دارد و اگر اشتباهاتی در بیان‌ مطلب دارد،امید است حجاب مقصود اصلیش نگردد.

باری همه ی شیوه‌های مذکوره در تعلیم و تفسیر قرآن بکار می‌آید، چنانکه مثلا مطابق شیوه ی شأن نزول بطور خلاصه موقعیت و روحیه ی خواننده‌ باید در نظر باشد "هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد" از روش "ما ادراک‌" می‌فهمیم که معلوم و مفسر باید دیگران را متوجه نادانسته‌های بیکران و بالاخره متوجه غیب سازند.به بیان دیگر معلم و مفسر باید کاری کند که‌ متعلم‌ "بداند که نمی‌داند" و هرکس که بداند که نمی‌داند دنبال دانستن‌ می‌رود(قابل توجه مراکز آموزشی).

از روش تقابل و فرقان معلوم می‌شود که عیب و حسن هر دو باید گفته شود و در یک جهت افراط نشود،و نیز مؤمن باید صفات و آراء مخالفین‌ را بشناسد.چنانکه صفات و آراء کفار در قرآن آمده است.

از روش قسم می‌فهمیم که معلم و مفسر خوب است برای باورندان‌ معانی گاه قسم یاد کند،از وجود تصریح و تلویح می‌فهمیم که بعضی مطالب‌ باید تلویحا مطرح گردد و بعضی بطور صریح از شیوه ی دعا و سخن‌آموزی‌ در قرآن می‌فهمیم که رفتار و کردار معلم بدون اینکه قصد امر و نهی داشته‌ باشد باید آموزنده و سرمشق باشد.

از روش پرسش و پاسخ قرآنی می‌فهمیم که شاگرد قرآن باید مجال‌ پرسش و انتقاد داشته باشد.و به او پاسخ داده شود.

از لسان قومی قرآن می‌فهمیم که معلم باید مطابق زبان مردم و اصطلاحات و تمثیلات آنها مطالب را عنوان کند،و خلاصه از این فنون‌ و سایر فنون تعلیم در قرآن مجید.(قسمت اول تقریبا از 60 شیوه و روش‌ نام برده شده است)بمقیاس وسیع می‌توان بهره گرفت که در اینجا به اشاره‌ و چند مثال اکتفا گردید.

تقرب به قرآن و ایجاد انگیزه ی آشنائی:

علاوه بر آنکه از احاد روشها استفاده ی جداگانه می‌توان کرد،از جمع دو یا چندتای آنها نیز نتایجی می‌توان گرفت.مثلا از روشهائی‌ مانند شناخت روحیه ی انسان و تمثیل و سهولت پندگیری از قرآن‌ (لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر) و توصیه به قرائت قرآن و شأن نزول‌ آیات و غیره نتیجه می‌شود که باید کاری کرد که شعور و ادراک و تجربیات‌ شخص و افکار صحیح او با مفاهیم آیات و مواعظ آن متقارن گردد.

توضیح آنکه هرکس در زندگی یک سلسله‌یافته‌ها و برداشت‌های‌ صحیح اخلاقی دارد که معمولا می‌گوید و دیگران را هم نصحیت می‌کند. مثلا کسی را می‌بینید که معتقد است که اسراف کار بدی است و از روی تجربه‌ باین موضوع رسیده یا کسی را می‌بینید که از مکر و فریب دیگران ناله‌ها دارد یا از ظلم و اجحاف حساسیت دارد یا از شر حسودان در امان نیست‌ و از حسادت،مذمت می‌کند و...چنین کسی آمادگی زیاد دارد برای‌ اینکه آیات مربوط به منع اسراف و لزوم فریب نخوردن و مذمت ظلم و پناه بردن‌ از شر حسود به خدا را یاد بگیرد و بفهمد؟و اصلا اشخاص معمولی و تحصیل‌ نکرده آیات و احادیثی را مورد توجه قرار می‌دهند که با زمینهء فکری ایشان‌ تناسبی دارد و تحصیل‌کردگان هم معمولا روی اینگونه آیات و احادیث‌ توجه و دقت بیشتری بخرج می‌دهند.

قرآن کریم اولا روحیه ی انسانها را شناسائی کرده و سخن می‌گوید و ثانیا آیات آن شأن نزول داشته و شبیه شرائط شأن نزول آنروز همواره‌ وجود دارد(چنانکه برای خواندن و تفسیر آیه ممکن است خودبخود شرائط مساعد گردد).

بنابراین دانستن علم روانشناسی و قوم‌شناسی و آشنائی نزدیک‌ با گروههای مختلف برای مفسر و معلم قرآن ضرورت تام دارد،مفسر و معلم‌ قرآن باید بداند که کدام آیه و کدام شرح در فلان شخص و یا فلان گروه  ممکن است تأثیر هدایتی داشته باشد یا نداشته باشد.و همچنین هر شاگرد قرآن خودبخود بایستی آیاتی را که برایش سهل است و معنای آنها با شرائط و زمینه‌های فکری او جور درمی‌آید پیدا کند و یاد بگیرد و این پایه یادگیریهای‌ بعدی یا یادگیریهای کل قرآن خواهد شد.

آیات قرآن چن یک معدن غنی و سرشار در اختیار همگان است‌ نکتهء مهم آنست که چگونه می‌توان گوهرهای این معدن را استخراج و بدیگران عرضه نمود.

هنر مهم مفسر و معلم آنست که محتوای آیات را برای دیگران باز کند و آنها را قرین و آشنا با یان معانی سازد،می‌گویند کلامی که از دل‌ برمی‌آید،بر دل می نشیند و آیات قرآن عمق کلام دل است.سؤال اینست که‌ چگونه می‌توان آیات قرآن را بصورت دل‌نشین و توجه برانگیز مطرح ساخت‌ تا خواننده حس کند که اینها موافق کلام عمق دل و فطرت خود اوست.

امروزه علوم شعبه و شاخهای فراوان دارد که در هر رشته کسانی‌ تحقیق می‌کنند،این موضوع قابل تحقیق است که چگونه می‌توان معنی آیات‌ قرآن را برای دیگران بخوبی باز کرد و چگونه می‌توان یاد داد که همگان‌ خودبخود ازین سرچشمه ی زلال آب بنوشند و همچون کودکی که عادت می‌کند که از پستان مادر شیر بنوشد چطور می‌شود کاری کرد که آحاد مردم ازین منبع‌ علم و اخلاق تعذیه کنند و تا همه ی خود را به آن مقرون سازند.

در قرآن آیات فراوانی در زمینه ی اخلاق وجود دارد که بسهولت‌ می‌توان معنی آنها را دریافت و آیات و اشاراتی هم وجود دارد که فقط اهل علم باید آنها را توضیح بدهند.

یک راه اساسی آنست که آیات نسبتا ساده ی قرآن توسط مفسر معرفی‌ شود(آیاتی که هرکس قادر است از آنها پند بگیرد).

کسی که با قرآن آشنا نیست یک حالت توهم و استغراب نسبت‌ به معانی آن دارد و شاید فکر می‌کند که قادر به استفاده از آن نیست.اگر این حجابهای فکری برطرف گردد و ذوق و علاقه ایجاد شود هرکس قادر می‌شود که از ترجمه و معانی قرآن استفاده کند ولی کدام آیه و کدام مبحث‌ نکته است و باید آیات و مباحث مناسب را بدوا پیدا کند.یا پیش مفسر و معلم مورد علاقه‌اش برود.

کسانی را می‌بینیم که چندان علاقه به فهم معانی قرآنی ندارند، اگر بگوئیم به بعضی آیات نمی‌توانند توجه کنند درست است ولی اگر بگوئیم‌ هیچ آیه و مطلبی از قرآن ذهن آنها را جذب نمی‌کند سخنی ناصحیح است.

در اینجا وظیفه معلم یا مفسر است که آیات مورد علاقهء ی آنها را معرفی کند و یا فکر و ذهن آنها را وارد معنی سازد،یا با رعایت شیوه‌های‌ مختلف آنها را علاقه‌مند سازد.از دیگر وظائف مفسر آنست که وعاظ و گویندگان‌ را راهنمائی کند باینکه ذیل هر آیه کدام شرح مناسب‌تر است.

شاگرد قرآن باید بخوبی باور کند که اگر اهل قرآن و معنی باشد و در شرائط مختلف بتواند به آیه‌ای استناد نماید در مراودات اجتماعی هم‌ موفق‌تر است و می‌تواند منشأ اثر باشد و آنکه اهل قرآن و حدیث نیست، به آدم کور و کر می‌ماند.و اینکه چگونه می‌توان انگیزه و سائقه ایجاد کرد و چگونه می‌توان به دیگران باورانید که به خواندن قرآن محتاجند و چگونه‌ می‌توان کاری کرد که شاگرد قرآن بداند که نمی‌داند تا طبعا دنبال دانستن‌ برود از مسائلی است که باید روی آن تحقیق شود.(قابل دقت)

باری اگر انگیزه و سائقه برای فهم دین در مردم نباشد،انواع‌ کتابهای تفسیر و ترجمه و شرح و غیره در کتابخانه‌ها کم ثمریابی نتیجه خواهد بود.

ایجاد انگیزه و سائقه،کار آدم معمولی نیست،کار مفسر و معلم‌ ممتاز است.چه که مفسر و معلم نه تنها به محتوای قرآن بلکه به روشهای تعلیم‌ ممتاز است.چه که مفسر خاص قرآن است باید عنایت کند و هرکسی که گمان می‌کند به قرآن و تفسیر آگاهی پیدا کرده و دیگر نیازی به تحصیل ندارد باید مطابق روش قرآن ما ادراک و لا تعلمون را از یاد نبرد،هر کس خود را مستغنی از ادامهء کسب علم احساس کند عالم و آگاه‌ نیست.و هر کس گمان کند که عامی است و نمی‌تواند از قرآن بهره بگیرد

باید توجه نماید که خداوند از روی الطاف بی‌کران خود تمثیلات و تعبیراتی‌ در قرآن کریم ذکر فرموده که هرکس فقط با مسائل عادی زندگی آشنا باشد معنی آن تمثیلات را می‌فهمد (ان الله لا یستحیی مثلا ما بعوضه...) و زبان قرآن علمی و فلسفی نیست بلکه مردمی و عام است.

چنانکه در مقدمه ی این مقالات اشاه شد نهایت سعادت معلم و متعلم قرآن و همه کس در آنست که با روش و محتوای قرآن بهمین صورتی که‌ نازل شده دمساز و مقرون گردد و روشهای خود قرآن در دلش اثر نماید، بعبارت دیگر طوری روشهای خود قرآن در او مؤثر باشد که نیاز به تمهیدات‌ معلم و مفسر نداشته باشد.

بدیهی است که غایت هدف مفسر و معلم هم آنست که خود و دیگران را به این مرحلهء عالی سوق دهد،و در اینصورت تفکیک محتوا و روش و تمهیدات مفسر برای تعلیم ضرورت خاص نخواهد داشت.بعبارت دیگر مفسر و شارح باید کاری کند که خواننده از پل شرح و تفسیر او بگذرد و به اصل‌ قرآن بهمین صورتی که موجود است برسد.چه کسی که با قرآن آشنا و متقارن‌ گردد نیاز چندانی به شرح نخواهد داشت و خود قرآن او را کفایت خواهد کرد و قرائت قرآن با مطالعهء قرآن برایش توأم خواهد شد و نیل به معانی‌ عمقی و وسیع کرارا ممکن خواهد گشت.

در خاتمه این نکته ی مهم یادآوری می‌شود که هرکس خواسته باشد خودش با انگیزهء مناسب،با قرآن آشنائی بیشتری پیدا کند،راه اساسی‌ آنست که قرائت قرآن را با مطالعهء قرآن توأم سازد،اگر در شبانه‌روز حتی‌ یک صفحه از قرآن را قرائت و مطالعه کند،و هر آیه و مضمونی را که بنظرش‌ گویا و مناسب و سهل می‌آید(وفق سنت شأن نزول)علامت‌گذاری کند و به ما بقی موقتا کاری نداشته باشد،بتدریج فکر و ذوقش بسوی قرآن باز می‌شود و زمانی‌ می‌رسد که اکثر یا تمام آیات قرآن برایش گویا و محل توجه خواهد گشت. این روش به آن می‌ماند که از یک دیوان اشعار،ابیات مورد علاقه گزینش گردد و تداوم آن منجر به آشنائی با همهء دیوان می‌گردد.و چقدر بجاست، اگر در ابتدای قرآنها در کنار رش قرائت روش آشنائی و مطالعه و طرز برخورد صحیح با قرآن و فراگیری آن برای عموم طبقات مذکور باشد.

و مطلبی که باز تذکرش لازم است اینست که نگارش این مطالب بهیچ روی‌ دال بران نیست که راقم آن بر علوم قرآنی احاطه دارد و یا از صلاحیتی که‌ لازمهء اینگونه اظهارنظرهاست،برخوردار می‌باشد،بلکه به این امید و وثوق نوشته که در جامعه کسانی هستند که احاطهء کافی و صلاحیت لازم را دارند، که این سری مطالب را مورد تأمل و تنقیح قرار دهند و از روی تعهد،طرق‌ استفادهء بیشتر از علوم قرآنی را نشان دهند.و سخن راقم تنها از اسباب‌ یادآوری می‌تواند باشد،نه اینکه مرجع و مأخذ قلمداد گردد.

کلام را با ذکر آیه ای  از قرآن کریم به پیان میبریم:

"کونوا ربانیین بما کنتم تعلمون الکتاب و بما کنتم‌ تدرسون‌".

و السلام علی عباد الله الصالحین

منبع

http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/475678

+ نوشته شده توسط فضل الله شهیدی در چهارشنبه سوم آبان 1391 و ساعت 21:13 |